گنج

شمارهٔ ۲۵ - وسوسه

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارکنم۸۳ بیت
دیدم و گفتم نادیده‌اش انگار کنمدل سودا زده نگذاشت که این کار کنم
غیر معقول بود منکرِ محسوس شدنمن از این یاوه سُرایی‌ها بسیار کنم
با پسر مشدیی افتاده سر و کار مراکه بنتوانم ازو ترک سر و کار کنم
تا مگر روزی از خانه به بازار آیدصبح تا اوّل شب خانه به بازار کنم
بینم از دور و مرا رعشه بر اندام افتدتکیه از سستی اعصاب به دیوار کنم
اندر آن حال گر انگشت مرا قطع کنندخبرم نیست که آخی ز دلِ زار کنم
ور سگ هار به من حمله کند در آن حالقدرتم نی که هزیمت ز سگ هار کنم
ور ذنوبم همه بخشند به یک استغفارنیست قدرت به زبانم کِاستغفار کنم
کشفِ اسرارِ مرا خواهد اگر غمّازیبی‌گمان پیشش کشفِ همه اسرار کنم
الغرض سخت گرفتارم و می‌نتوانمتاش بر خویش کم و بیش گفتار کنم
نبود شاعر و شاعر طلب و شعرشناسکه سرش گرم و دلش نرم به اشعار کنم
نه منجم که نهم شرم و حیا را به کنارپیش خورشید رخش صحبت اقمار کنم
کیمیا گر نبود کز پی مشغولی اوصحبت از شمس و قمر ، ثابت و سیّار کنم
مشدی و قلدر و غدّارْست این تازه حریفمن چه با مشدی و با قلدر و غدّار کنم
اینقدر هست که گاهی روم از دنبالشسیر و نظّاره بر آن قامت و رفتار کنم
گویم آهسته که قربان تو گردد جانمتا بگوید که چه می گفتی، انکار کنم
چه کنم چاره جز انکار در آن موقع نیستبه آژان گوید اگر بیشتر اصرار کنم
گر برآشوبد و کوبد لگدی بر شکممچه کنم درد دل خود به که اظهار کنم؟
ور زند سیلی و از سر کلهم پرت شودخویش را در سر کو سخرهٔ نُظّار کنم
ور برد دست به شِشلول و به من حمله کندزهره در بازم و زَهراب به شلوار کنم
شرح این واقعه را گر به جراید ببرندشُهره خود را به سَفَه در همه اقطار کنم
گر رئیس الوزرا بشنود این قصّۀ منبعد با او به چه رو باید دیدار کنم؟
ور یکی از وزرا بیند و لبخند زنداین تعنّت به چسان بر خود هموار کنم
مر مرا منصب و ادرارْست از دولت و منبایدم قطع ید از منصب و ادرار کنم
من از ابناء ملوکم، نتوانم که سلوکبا پسر مشدیِ ولگردِ ولنگار کنم
حضرت والا گویند و نویسند مراحفظِ این مرتبه را باید بسیار کنم
مر مرا اهل هنر ز اهلِ ادب می‌دانندخویش را در نظرِ اهل ادب خوار کنم؟
نسب از دودهٔ قاجار برم، می‌بایدفکر خوشرویی از دودهٔ قاجار کنم
پسر شاه سزاوارِ من و عشق منستنه سزاوار بود تَرکِ سزاوار کنم
خانۀ او را تا خانۀ من راه بسیستفکر همسایۀ دیوار به دیوار کنم
من که اهل قلم و دفتر و نردم، ز چه رویآشتی با پسری مشدی و بی عار کنم؟
او همه رامش در خانۀ خَمّار کندمن چسان رامش در خانۀ خَمّار کنم
روی سکّوی فلان کافه خورم با او چایدر دکانِ چلویی با او ناهار کنم
لاس با زن‌ها در کوچه و بازار زنمنَقل خود نُقلِ سر کوچه و بازار کنم
دمِ هر معرکه‌ای رحلِ اقامت فکنمسیرِ قوچ و کَرَک و خرس و بز و مار کنم
چپق و کیسه نهم جیب و چپق‌کش گردمترک این عادت دیرینه به سیگار کنم
گرچه در پنج زبان افصحِ ناسم دانندبه علی من کَرِتَم شیوۀ گفتار کنم
نشده پشت لبش سبز، بدان جفتِ سبیلگویم و در قَسَم کذبِ خود اصرار کنم
آبرو را بگذارم سرِ این پارۀ دلبهر لختی جِگرک سفره قلمکار کنم
عاشقی کار سری نیست که سامان خواهدمن سر و سامان چون در سر این کار کنم؟
با چنین مشدی آمیزشِ من عار منستمن همه دعویِ أَلنّار وَ لَاالعار کنم
عاشق بچّهٔ مردم شدن اصلا چه ضرور؟من چرا بی سببی خود را آزار کنم
چشمِ او باشد اگر نرگسِ شهلا گو باشمن ز تیمار چرا خود را بیمار کنم؟
او اگر دارد موی سیه و روی سفیدمن چرا روز خود از غصه شبِ تار کنم
این همه روده درازی شد و شاه اندازیبایَدَم فکرِ پسر مشدیِ طَرّار کنم
عشق شیریست قوی پنجه و خونخوار و خطاستپنجه با شیر قوی پنجه و خونخوار کنم
کار دشوار بود، لیک مرا می‌بایدحیلتی از پی آسانیِ دشوار کنم
گر گشاید گره از کار به جادوی و به سِحرسالها خدمتِ جادوگر و سَحار کنم
او نه یاریست کز او صرفنظر بتوان کردمن نه آن مار که بیم از سخط غار کنم
خواهم ار کار بگردد به مراد دل منبه مراد دل او باید رفتار کنم
مشدی من خرکِی دارد رهوار و مراستکه روم فکر خری مشدی و رهوار کنم
از برای خَرم از مخمل و قالیِ فی الفورتُشَک و پالان آماده و طیّار کنم
از سپید و سیه و زرد و بنفش و قرمزبه گَل و گردن او مهرهٔ بسیار کنم
دُم و یالش را از بهر قشنگی دو سه باربه حنا گیرم و گلناریِ گلنار کنم
عصر‌ها باید تغییر دهم شکل و لباسخویش را همزی با آن بتِ عیّار کنم
کُله پوست نهم کَلّهٔ سر مشدی‌واراز قَصَب، شال و ز ابریشم، دستار کنم
مَلِکی پوشم از آن ملکی‌های صحیحپیشِ مشدی‌ها خود را پر و پادار کنم
گیرم از مرجان تسبیح درازی در دستبند و منگوله ز ابریشم زر تار کنم
یک عبای نو بوشهری اعلا بر دوشآستر تافته یا مخملِ گلدار کنم
کیسه را پر کنم از اشرافی و اَمپِریالجای زر خاک به دامان طلبکار کنم
چو رود یار همه عصر سویِ قصر مَلِکمن هم البته همه عصر همین کار کنم
روم آنجا ولی از راه نه، از بیراههکار را باید پوشیده ز انظار کنم
چون رسیدم خر خود پیش خر او بندمخود به تقریبی جا در بر آن یار کنم
روز اول طرف او نکنم هیچ نگاهمن همه کار به اسلوب و به هنجار کنم
پای روی پا انداخته با صوتِ جَلیقهوه‌چی را به بر خویشتن احضار کنم
شربت و بستنی و قهوه و چایی خواهمگرچه بی میل بُوَم خواهش هر چار کنم
یک دو روزی نکنم هیچ تعارف با اوور کنم مختصر و سرد و سبکبار کنم
وقت برخاستن از جیب کشم کیسه برونهر چه اندر ته کیسه‌ست نگونسار کنم
اشرفی ها را بر دیدۀ او بشمارمبعد یک مبلغ بر قهوه‌چی ایثار کنم
من نپرسم که چه دادی و چه قیمت خواهیجای صرف دو دِرَم بذل دو دینار کنم
خر به زیر آرم و بنشینم و آیم سوی شهریک دو روز این عمل خود را تکرار کنم
تا پسر مشدی ما بر سر گفتار آیدطرح یک مکری چون مردم مکار کنم
روزی افسار الاغم را بندم به درختگرهش سست‌تر از عهد سپهدار کنم
خر من برکشد افسار و جَهَد بر خر اومحشر خر که شنیدی تو پدیدار کنم
دو خر افتند به هم بنده میانجی گردمکار میر آخور و اقدام جلودار کنم
خر خود را لگدی چند زنم بر پک و پوزبه خر او چو رسم نازش و تیمار کنم
عاقبت کار چو تنها نرود از پیشمصاحب آن خر دیگر را اِخبار کنم
به همین شیوه میان خود و آن خوب پسرپایۀ صحبت و الفت را سُتوار کنم
گر بپرسد ز من آن شوخ که این خر خرِ تستپیشکش گویم و در بردنش اصرار کنم
بعد از آن چای چو آرند نهم خدمتِ اوعرضِ خدمت را شایسته و سرشار کنم
پشت چایی چپقی چند به نافش بندمهم در آن لحظه منش واقف اسرار کنم
کم کم این دوستی از قصر کشد تا خانهخانه را از رخ او غیرتِ فرخار کنم
از قضا گر خر او لنگ شد و بارش ماندخر بدو بخشم تا بارش را بار کنم