گنج

شمارهٔ ۱۱ - شب جمعه خدمت حاج امین

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ینبود۴۶ بیت
رفیق اهل و سرا امن و باده نوشین بوداگر بهشت شنیدی بِساطِ دوشین بود
چه حال خوب و شب جمعۀ خوشی دیدیمچه بودی ار شبِ هر جمعه حالِ ما این بود
عجب شبی به احبّا گذشت و پندارمکه چشمِ چرخ در آن شب به خواب سنگین بود
جهان به دیدۀ من ناپسند می آمدولی در آن شب دیدم که دیده بدبین بود
لوازم طرب و موجبات آسایشز لطف حاج امین جمله تحتِ تأمین بود
تمام حرفِ وفا در لب و صفا در چشمنه در سری هَوَسِ بَد نه در دلی کین بود
نه از میلسپو آنجا سخن نه از نُرمالنه ذکر آنقُره نی صحبتِ فلسطین بود
نه گفت و گویِ رضاخان نه یادِ احمد شاهنه فکرِ مؤتمن الملک و ذکرِ چایکین بود
انار و سیب و به و پرتقال و نارنگیکبابِ برّۀ خوب و شرابِ قزوین بود
عرق به حدِّ کمال آب‌جو به حدِّ نِصابگل و بنفشه فزون تر ز حدِّ تخمین بود
مُعاشران همه خوش روی و مهربان بودندیکی نبود که بدخوی و زشت آیین بود
جلال و حاج زَکی خان و اعظم السّلطانادیب سلطنه و فتح بود و فرزین بود
بس است آنچه شنیدی تو یا بگویم بازبتول بود و قمر بود و ماه و پروین بود
نگارخانۀ چین بود و بارنامۀ هندهزار چندان بود و هزار چندین بود
بتول چارقدی بر سرش ز منسوجیکه نسج آن غرض از کارگاهِ تکوین بود
به گردِ عارضش از زیر چارقد بیروندو قسمت متساوی ز مویِ مُشکین بود
سفید روی و بر اطراف آن دو مویِ سیاهبنفشه بود که اندر کنارِ نسرین بود
نداده بود به خود هیچ گونه آرایشکه بکر بود و منزّه ز قیدِ تزیین بود
دلم تپید چو بر چشمِ او گشادم چشمچو صعوه‌ای که گرفتارِ چنگِ شاهین بود
قمر مگو که یکی از ودایعِ حق بودقمر مگو که یکی از بدایع چین بود
به پا زِ حلّهُ زَربَفت داشت پاچینیچه گویمت که چِه‌ها در میانِ پاچین بود!
از آن لطافت و آن پودر و پارفَم و توالتشبیه مادموازلهای بِرْن و برلین بود
مثال خوشۀ خُرما فرازِ نخلِ بلندنموده جمع به سر گیسوان زرّین بود
نه شانه بود که آن گیسوان به هم می ریختکلیدِ محبسِ دلهایِ مستمندین بود
مرا به مهر ببوسید و من خجل گشتمکه پیر بودم و رخسار من پر از چین بود
دلم جوان شد و طبعم روان از آن بوسهمگر به لعلِ وی آبِ حیات تضمین بود
بتول شور به مجلس فکند با ویُلُنقمر مطابق او در غناء شیرین بود
به یک تغنّیِ او در نَشاط می آمداگر چه قلبِ پدرمرده طفلِ مسکین بود
ز یک ترنّم او شادمان شدی گر چندطلاق دیده زنِ ناگرفته کابین بود
روانِ جامعه از این دو زن صفا می‌یافتاگر نه بر رخشان آن نقابِ چرکین بود
کشید کار در آخر به تعزیت خوانیکه باده نوشان سرمست و باده نوشین بود
یکی سکینه یکی مادرِ وَهَب می‌شدهمان دو بازسنان بود و شِمرِ بی‌دین بود
چو شِمر حضرتِ عبّاس را طلب می‌کردحکایتِ سپر و گرز بود و زوبین بود
چه گویمت که چه می‌کرد اعظم السّلطانحقیقةً یکی از جملهٔ ملاعین بود
جناب فرزین گه راست رفت و گاهی چپهمیشه این حرکت از خواص فرزین بود
ادیب سلطنه هم بد نشد در آخرِ کاراگر چه اوّل شب با وقار و تمکین بود
چو نیمی از شب بگذشت سفره آوردندکه اندر آن خورش قیمه بود و ته چین بود
«شکم پرست کند التفات بر مأکول»به خاصه کز سر شب بار معده سنگین بود
ادیب و فرزین بعد از دو ثلثِ شب رفتندکسی که ماند بجا فتح و آن خواتین بود
جنابِ حاج امین با قمر به یک جا خفتاگر چه کثرتِ جا و وفورِ بالین بود
بلی قمر یکی از جملۀ خبیثاتستوکیل محترم ما هم از خبیثین بود
من و بتول به جای دگر شدیم ولیبتول بکر و جلال الممالک عنّین بود
به یادِ خُلقِ خوشِ میزبان و مهمانانبرین و بالین بر من عبیر آگین بود
خلاصه بر منِ مهجور راست می‌خواهیشبی که در همۀ عمر خوش گذشت این بود
به یادگارِ شبِ جمعه گفتم این اشعارکه همچو بزم سزاوارِ شرحِ چونین بود
گُمان نبود که دیگر شبی چنین بینمکه عمر من به حدود ثَلاث و خَمسین بود