گنج

بخش ۱۴۰ - موسیقی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۷۱ بیت
مرگ ها اندر فنون بندگیمن چه گویم از فسون بندگی
نغمهٔ او خالی از نار حیاتهمچو سیل افتد به دیوار حیات
چون دل او تیره سیمای غلامپست چون طبعش نواهای غلام
از دل افسردهٔ او سوز رفتذوق فردا لذت امروز رفت
از نی او آشکارا راز اومرگ یک شهر است اندر ساز او
ناتوان و زار می سازد ترااز جهان بیزار می سازد ترا
چشم او را اشک پیهم سرمه ایستتا توانی بر نوای او مایست
الحذر این نغمهٔ موت است و بسنیستی در کسوت صوت است و بس
تشنه کامی ، این حرم بی زمزم استدر بم و زیرش هلاک آدم است
سوز دل از دل برد غم میدهدزهر اندر ساغر جم می دهد
غم دو قسم است ای برادر گوش کنشعلهٔ ما را چراغ هوش کن
یک غم است آن غم که آدم را خوردآن غم دیگر که هر غم را خورد
آن غم دیگر که ما را همدم استجان ما از صحبت او بی غم است
اندرو هنگامه های غرب و شرقبحر و در وی جمله موجودات غرق
چون نشیمن می کند اندر دلیدل ازو گردد یم بی ساحلی
بندگی از سر جان نا آگهی استزان غم دیگر سرود او تهی است
من نمیگویم که آهنگش خطاستبیوه زن را اینچنین شیون رواست
نغمه باید تند رو مانند سیلتا برد از دل غمان را خیل خیل
نغمه می باید جنون پرورده ئیآتشی در خون و دل حل کرده ئی
از نم او شعله پروردن توانخامشی را جزو او کردن توان
می شناسی در سرود است آن مقام«کاندرو بی حرف می روید کلام»
نغمهٔ روشن چراغ فطرت استمعنی او نقشبند صورت است
اصل معنی را ندانم از کجاستصورتش پیدا و با ما آشناست
نغمه گر معنی ندارد مرده ایستسوز او از آتش افسرده ایست
راز معنی مرشد رومی گشودفکر من بر آستانش در سجود
«معنی آن باشد که بستاند ترابی نیاز از نقش گرداند ترا
معنی آن نبود که کور و کر کندمرد را بر نقش عاشق تر کند»
مطرب ما جلوهٔ معنی ندیددل بصورت بست و از معنی رمید
مصوری
همچنان دیدم فن صورت گرینی براهیمی درو نی آزری
«راهبی در حلقهٔ دام هوسدلبری با طایری اندر قفس
خسروی پیش فقیری خرقه پوشمرد کوهستانیی هیزم بدوش
نازنینی در ره بتخانه ئیجوگئی در خلوت ویرانه ئی
پیرکی از درد پیری داغ داغآنکه اندر دست او گل شد چراغ
مطربی از نغمهٔ بیگانه مستبلبلی نالید و تار او گسست
نوجوانی از نگاهی خورده تیرکودکی بر گردن بابای پیر»
می چکد از خامه ها مضمون موتهر کجا افسانه و افسون موت
علم حاضر پیش آفل در سجودشک بیفزود و یقین از دل ربود
بی یقین را لذت تحقیق نیستبی یقین را قوت تخلیق نیست
بی یقین را رعشه ها اندر دل استنقش نو آوردن او را مشکل است
از خودی دور است و رنجور است و بسرهبر او ذوق جمهور است و بس
حسن را دریوزه از فطرت کندرهزن و راه تهی دستی زند
حسن را از خود برون جستن خطاستآنچه می بایست پیش ما کجاست
نقشگر خود را چو با فطرت سپردنقش او افکند و نقش خود سترد
یک زمان از خویشتن رنگی نزدبر زجاج ما گهی سنگی نزد
فطرت اندر طیلسان هفت رنگمانده بر قرطاس او با پای لنگ
بی تپش پروانهٔ کم سوز اوعکس فردا نیست در امروز او
از نگاهش رخنه در افلاک نیستزانکه اندر سینه دل بیباک نیست
خاکسار و بی حضور و شرمگینبی نصیب از صحبت روح الامین
فکر او نادار و بی ذوق ستیزبانگ اسرافیل او بی رستخیز
خویش را آدم اگر خاکی شمردنور یزدان در ضمیر او بمرد
چون کلیمی شد برون از خویشتندست او تاریک و چوب او رسن
زندگی بی قوت اعجاز نیستهر کسی دانندهٔ این راز نیست
آن هنرمندیکه بر فطرت فزودراز خود را بر نگاه ما گشود
گرچه بحر او ندارد احتیاجمیرسد از جوی ما او را خراج
چین رباید از بساط روزگارهر نگاه از دست او گیرد عیار
حور او از حور جنت خوشتر استمنکر لات و مناتش کافر است
آفریند کائنات دیگریقلب را بخشد حیات دیگری
بحر و موج خویش را بر خود زندپیش ما موجش گهر می افکند
زان فراوانی که اندر جان اوستهر تهی را پر نمودن شأن اوست
فطرت پاکش عیار خوب و زشتصنعتش آئینه دار خوب و زشت
عین ابراهیم و عین آزر استدست او هم بت شکن هم بتگر است
هر بنای کهنه را بر می کندجمله موجودات را سوهان زند
در غلامی تن ز جان گردد تهیاز تن بی جان چه امید بهی
ذوق ایجاد و نمود از دل رودآدمی از خویشتن غافل رود
جبرئیلی را اگر سازی غلامبر فتد از گنبد آئینه فام
کیش او تقلید و کارش آزری ستندرت اندر مذهب او کافری ست
تازگیها وهم و شک افزایدشکهنه و فرسوده خوش می آیدش
چشم او بر رفته از آینده کورچون مجاور رزق او از خاک گور
گر هنر این است مرگ آرزوستاندرونش زشت و بیرونش نکوست
طایر دانا نمیگردد اسیرگرچه باشد دامی از تار حریر