بخش ۱۳۸ - تمهید گلشن راز جدید
ز جان خاور آن سوز کهن رفتدمش واماند و جان او ز تن رفت
چو تصویری که بی تار نفس زیستنمی داند که ذوق زندگی چیست
دلش از مدعا بیگانه گردیدنی او از نوا بیگانه گردید
به طرز دیگر از مقصود گفتمجواب نامهٔ محمود گفتم
ز عهد شیخ تا این روزگارینزد مردی بجان ما شراری
کفن در بر بخاکی آرمیدیمولی یک فتنهٔ محشر ندیدیم
گذشت از پیش آن دانای تبریزقیامتها که رست از کشت چنگیز
نگاهم انقلابی دیگری دیدطلوع آفتابی دیگری دید
گشودم از رخ معنی نقابیبدست ذره دادم آفتابی
نپنداری که من بی باده مستممثال شاعران افسانه بستم
نبینی خیر از آن مرد فرو دستکه بر من تهمت شعر و سخن بست
بکوی دلبران کاری ندارمدل زاری غم یاری ندارم
نه خاک من غبار رهگذارینه در خاکم دل بی اختیاری
به جبریل امین همداستانمرقیب و قاصد و دربان ندانم
مرا با فقر سامان کلیم استفر شاهنشهی زیر گلیم است
اگر خاکم به صحرائی نگنجماگر آبم به دریائی نگنجم
دل سنگ از زجاج من بلرزدیم افکار من ساحل نورزد
نهان تقدیر ها در پردهٔ منقیامت ها بغل پروردهٔ من
دمی در خویشتن خلوت گزیدمجهانی لازوالی آفریدم
«مرا زین شاعری خود عار نایدکه در صد قرن یک عطار ناید»
بجانم رزم مرگ و زندگانی استنگاهم بر حیات جاودانی است
ز جان خاک ترا بیگانه دیدمبه اندام تو جان خود دمیدم
از آن ناری که دارم داغ داغمشب خود را بیفروز از چراغم
بخاک من دلی چون دانه کشتندبه لوح من خط دیگر نوشتند
مرا ذوق خودی چون انگبین استچه گویم واردات من همین است
نخستین کیف او را آزمودمدگر بر خاوران قسمت نمودم
اگر این نامه را جبریل خواندچو گرد آن نور ناب از خود فشاند
بنالد از مقام و منزل خویشبه یزدان گوید از حال دل خویش
تجلی را چنان عریان نخواهمنخواهم جز غم پنهان نخواهم
گذشم از وصال جاودانیکه بینم لذت آه و فغانی
مرا ناز و نیاز آدمی دهبه جان من گداز آدمی ده
سؤال اول
نخست از فکر خویشم در تحیرچه چیز است آنکه گویندش تفکر
کدامین فکر ما را شرط راه استچرا گه طاعت و گاهی گناه است
جواب
درون سینهٔ آدم چه نور استچه نور است این که غیب او حضور است
من او را ثابت سیار دیدممن او را نور دیدم نار دیدم
گهی نازش ز برهان و دلیل استگهی نورش ز جان جبرئیل است
چه نوری جان فروزی سینه تابینیرزد با شعاعش آفتابی
بخاک آلوده و پاک از مکان استبه بند روز و شب پاک از زمان است
شمار روزگارش از نفس نیستچنین جوینده و یابنده کس نیست
گهی وامانده و ساحل مقامشگهی دریای بی پایان بجامش
همین دریا همین چوب کلیم استکه از وی سینه دریا دو نیم است
غزالی مرغزارش آسمانیخورد آبی ز جوی کهکشانی
زمین و آسمان او را مقامیمیان کاروان تنها خرامی
ز احوالش جهان ظلمت و نورصدای صور و مرگ و جنت و حور
ازو ابلیس و آدم را نمودیازو ابلیس و آدم را گشودی
نگه از جلوهٔ او ناشکیب استتجلی های او یزدان فریب است
به چشمی خلوت خود را ببیندبه چشمی جلوت خود را ببیند
اگر یک چشم بر بندد گناهی استاگر با هر دو بیند شرط راهی است
ز جوی خویش بحری آفریندگهر گردد به قعر خود نشیند
همان دم صورت دیگر پذیردشود غواص و خود را باز گیرد
درو هنگامه های بی خروش استدرو رنگ و صدا بی چشم و گوش است
درون شیشهٔ او روزگار استولی بر ما بتدریج آشکار است
حیات از وی بر اندازد کمندیشود صیاد هر پست و بلندی
ازو خود را به بند خود در آردگلوی ماسوا را هم فشارد
دو عالم می شود روزی شکارشفتد اندر کمند تابدارش
اگر این هر دو عالم را بگیریهمه آفاق میرد ، تو نمیری
منه پا در بیابان طلب سستنخستین گیر آن عالم که در تست
اگر زیری ز خود گیری زبر شوخدا خواهی بخود نزدیک تر شو
به تسخیر خود افتادی اگر طاقترا آسان شود تسخیر آفاق
خنک روزی که گیری این جهان راشکافی سینه نه آسمان را
گذارد ماه پیش تو سجودیبرو پیچی کمند از موج دودی
درین دیر کهن آزاد باشیبتان را بر مراد خود تراشی
بکف بردن جهان چار سو رامقام نور و صوت و رنگ و بو را
فزونش کم کم او بیش کردندگرگون بر مراد خویش کردن
به رنج و راحت او دل نبستنطلسم نه سپهر او شکستن
فرورفتن چو پیکان در ضمیرشندادن گندم خود با شعیرش
شکوه خسروی این است این استهمین ملک است کو توام بدین است
سؤال دوم
چه بحر است این که علمش ساحل آمدز قعر او چه گوهر حاصل آمد
جواب
حیات پر نفس بحر روانیشعور آگهی او را کرانی
چه دریائی که ژرف و موج داراستهزاران کوه و صحرا بر کنار است
مپرس از موجهای بیقرارشکه هر موجش برون جست از کنارش
گذشت از بحر و صحرا را نمی دادنگه را لذت کیف و کمی داد
هر آن چیزی که آید در حضورشمنور گردد از فیض شعورش
بخلوت مست و صحبت ناپذیر استولی هر شی ز نورش مستنیر است
نخستین می نماید مستنیرشکند آخر به آئینی اسیرش
شعورش با جهان نزدیک تر کردجهان او را ز راز او خبر کرد
خرد بند نقاب از رخ گشودشولیکن نطق عریان تر نمودش
نگنجد اندرین دیر مکافاتجهان او را مقامی از مقامات
برون از خویش می بینی جهانرادر و دشت و یم و صحرا و کان را
جهان رنگ و بو گلدستهٔ ماز ما آزاد و هم وابستهٔ ما
خودی او را بیک تار نگه بستزمین و آسمان و مهر و مه بست
دل ما را به او پوشیده راهی استکه هر موجود ممنون نگاهی است
گر او را کس نبیند زار گردداگر بیند ، یم و کهسار گردد
جهان را فربهی از دیدن مانهالش رسته از بالیدن ما
حدیث ناظر و منظور رازی استدل هر ذره در عرض نیازی است
ق
تو ای شاهد مرا مشهود گردانز فیض یک نظر موجود گردان
کمال ذات شی موجود بودنبرای شاهدی مشهود بودن
زوالش در حضور ما نبودنمنور از شعور ما نبودن
جهان غیر از تجلی های ما نیستکه بی ما جلوهٔ نور و صدا نیست
تو هم از صحبتش یاری طلب کننگه را از خم و پیچش ادب کن
«یقین میدان که شیران شکاریدرین ره خواستند از مور یاری»
بیاری های او از خود خبر گیرتو جبریل امینی بال و پر گیر
به بسیاری گشا چشم خرد راکه دریابی تماشای احد را
نصیبب خود ز بوی پیرهن گیربه کنعان نکهت از مصر و یمن گیر
خودی صیاد و نخچیرش مه و مهراسیر بند تدبیرش مه و مهر
چو آتش خویش را اندر جهان زنشبیخون بر مکان و لامکان زن
سؤال سوم
وصال ممکن و واجب بهم چیست؟حدیث قرب و بعد و بیش و کم چیست؟
جواب
سه پهلو این جهان چون و چند استخرد کیف و کم او را کمند است
جهان طوسی و اقلیدس است اینپی عقل زمین فرسا بس است این
زمانش هم مکانش اعتباری استزمین و آسمانش اعتباری است
کمان را زه کن و آماج دریابز حرفم نکتهٔ معراج دریاب
مجو مطلق درین دیر مکافاتکه مطلق نیست جز نورالسموات
حقیقت لازوال و لامکان استمگو دیگر که عالم بیکران است
کران او درون است و برون نیستدرونش پست ، بالا کم فزون نیست
درونش خالی از بالا و زیر استولی بیرون او وسعت پذیر است
ابد را عقل ما ناسازگار است«یکی» از گیر و دار او هزار است
چو لنگ است او سکون را دوست داردنبیند مغز و دل بر پوست دارد
حقیقت را چو ما صد پاره کردیمتمیز ثابت و سیاره کردیم
خرد در لامکان طرح مکان بستچو زناری زمان را بر میان بست
زمان را در ضمیر خود ندیدممه و سال و شب و روز آفریدم
مه و سالت نمی ارزد بیک جوبحرف «کم لبثتم» غوطه زن شو
بخود رس از سر هنگامه بر خیزتو خود را در ضمیر خود فرو ریز
تن و جان را دو تا گفتن کلام استتن و جان را دو تا دیدن حرام است
بجان پوشیده رمز کائنات استبدن خالی ز احوال حیات است
عروس معنی از صورت حنا بستنمود خویش را پیرایه ها بست
حقیقت روی خود را پرده باف استکه او را لذتی در انکشاف است
بدن را تا فرنگ از جان جدا دیدنگاهش ملک و دین را هم دو تا دید
کلیسا سبحهٔ پطرس شماردکه او با حاکمی کاری ندارد
بکار حاکمی مکر و فنی بینتن بیجان و جان بی تنی بین
خرد را با دل خود همسفر کنیکی بر ملت ترکان نظر کن
به تقلید فرنگ از خود رمیدندمیان ملک و دین ربطی ندیدند
«یکی» را آنچنان صد پاره دیدیمعدد بهر شمارش آفریدیم
کهن دیری که بینی مشت خاکستدمی از سر گذشت ذات پاکست
حکیمان مرده را صورت نگارندید موسی دم عیسی ندارند
درین حکمت دلم چیزی ندید استبرای حکمت دیگر تپید است
من این گویم جهان در انقلابستدرونش زنده و در پیچ و تابست
ز اعداد و شمار خویش بگذریکی در خود نظر کن پیش بگذر
در آن عالم که جزو از کل فزون استقیاس رازی و طوسی جنون است
زمانی با ارسطو آشنا باشدمی با ساز بیکن هم نوا باش
و لیکن از مقامشان گذر کنمشو گم اندرین منزل سفر کن
به آن عقلی که داند بیش و کم راشناسد اندرون کان و یم را
جهان چند و چون زیر نگین کنبگردون ماه و پروین را کمین کن
و لیکن حکمت دیگر بیاموزرهان خود را از این مکر شب و روز
مقام تو برون از روزگار استطلب کن آن یمین کو بی یسار است
سؤال چهارم
قدیم و محدث از هم چون جدا شدکه این عالم شد آن دیگر خدا شد
اگر معروف و عارف ذات پاکستچه سودا در سر این مشت خاکست
جواب
خودی را زندگی ایجاد غیر استفراق عارف و معروف خیر است
قدیم و محدث ما از شمار استشمار ما طلسم روزگار است
دمادم دوش و فردا می شماریمبه هست و بود و باشد کار داریم
ازو خود را بریدن فطرت ماستتپیدن نارسیدن فطرت ماست
نه ما را در فراق او عیارینه او را بی وصال ما قراری
نه او بی ما نه ، بی او چه حال استفراق ما فراق اندر وصال است
جدائی خاک را بخشد نگاهیدهد سرمایه کوهی بکاهی
جدائی عشق را آئینه دار استجدائی عاشقان را سازگار است
اگر ما زنده ایم از دردمندی استوگر پاینده ایم از دردمندی است
من و او چیست اسرار الهی استمن و او بر دوام ما گواهی است
بخلوت هم بجلوت نور ذات استمیان انجمن بودن حیات است
محبت دیده ور بی انجمن نیستمحبت خود نگر بی انجمن نیست
به بزم ما تجلی هاست بنگرجهان ناپید و او پیداست بنگر
در و دیوار و شهر و کاخ و کو نیستکه اینجا هیچکس جز ما و او نیست
گهی خود را ز ما بیگانه سازدگهی ما را چو سازی می نوازد
گهی از سنگ تصویرش تراشیمگهی نادیده بر وی سجده پاشیم
گهی هر پردهٔ فطرت دریدیمجمال یار بیباکانه دیدیم
چه سودا در سر این مشت خاکستازین سودا درونش تابناکست
چه خوش سودا که نالد از فراقشو لیکن هم ببالد از فراقش
فراق او چنان صاحب نظر کردکه شام خویش را بر خود سحر کرد
خودی را دردمندامتحان ساختغم دیرینه را عیش جوان ساخت
گهر ها سلک سلک از چشم تر بردز نخل ماتمی شیرین ثمر برد
خودی را تنگ در آغوش کردنفنا را با بقا هم دوش کردن
محبت در گره بستن مقاماتمحبت در گذشتن از نهایات
محبت ذوق انجامی نداردطلوع صبح او شامی ندارد
براهش چون خرد پیچ و خمی هستجهانی در فروغ یکدمی هست
هزاران عالم افتد در ره مابپایان کی رسد جولانگه ما
مسافر جاودان زی جاودان میرجهانی را که پیش آید فراگیر
به بحرش گم شدن انجام ما نیستاگر او را تو در گیری فنا نیست
خودی اندر خودی گنجد محال استخودی را عین خود بودن کمال است
سؤال پنجم
که من باشم مرا از من خبر کنچه معنی دارد «اندر خود سفر کن»
جواب
خودی تعویذ حفظ کائنات استنخستین پرتو ذاتش حیات است
حیات از خواب خوش بیدار گردددرونش چون یکی بسیار گردد
نه او را بی نمود ما گشودینه ما را بی گشود او نمودی
ضمیرش بحر ناپیدا کناریدل هر قطره موج بیقراری
سر و برگ شکیبائی نداردبجز افراد پیدائی ندارد
حیات آتش خودیها چون شررهاچو انجم ثابت و اندر سفر ها
ز خود نا رفته بیرون غیر بین استمیان انجمن خلوت نشین است
یکی بنگر بخود پیچیدن اوز خاک پی سپر بالیدن او
نهان از دیده ها در های و هوئیدمادم جستجوی رنگ و بوئی
ز سوز اندرون در جست و خیز استبه آئینی که با خود در ستیز است
جهان را از ستیز او نظامیکف خاک از ستیز آئینه فامی
نریزد جز خودی از پرتو اونخیزد جز گهر اندر زو او
خودی را پیکر خاکی حجاب استطلوع او مثال آفتاب است
درون سینهٔ ما خاور اوفروغ خاک ما از جوهر او
تو میگوئی مرا از «من» خبر کنچه معنی دارد «اندر خود سفرکن»؟
ترا گفتم که ربط جان و تن چیستسفر در خود کن و بنگر که «من »چیست
سفر در خویش زادن بی اب و مامثریا را گرفتن از لب بام
ابد بردن بیک دم اضطرابیتماشا بی شعاع آفتابی
ستردن نقش هر امید و بیمیزدن چاکی به دریا چون کلیمی
شکستن این طلسم بحر و بر راز انگشتی شکافیدن قمر را
چنان باز آمدن از لامکانشدرون سینه او در کف جهانش
ولی این راز را گفتن محال استکه دیدن شیشه و گفتن سفال است
چه گویم از «من» و از توش و تابشکند« انا عرضنا» بی نقابش
فلک را لرزه بر تن از فر اوزمان و هم مکان اندر بر او
نشیمن را دل آدم نهاد استنصیب مشت خاکی او فتاد است
جدا از غیر و هم وابستهٔ غیرگم اندر خویش و هم پیوستهٔ غیر
خیال اندر کف خاکی چسان استکه سیرش بی مکان و بی زمان است
بزندان است و آزاد است این چیستکمند و صید و صیاد است این چیست
چراغی در میان سینهٔ تستچه نور است این که در آئینهٔ تست
مشو غافل که تو او را امینیچه نادانی که سوی خود نبینی
سؤال ششم
چه جزو است آنکه او از کل فزون استطریق جستن آن جزو چون است
جواب
خودی ز اندازه های ما فزون استخودی زان کل که تو بینی فزون است
ز گردون بار بار افتد که خیزدبه بحر روزگار افتد که خیزد
جز او در زیر گردون خود نگر کیست؟به بی بالی چنان پرواز گر کیست؟
به ظلمت مانده و نوری در آغوشبرون از جنت و حوری در آغوش
به آن نطقی دل آویزی که داردز قعر زندگی گوهر بر آرد
ضمیر زندگانی جاودانی استبچشم ظاهرش بینی زمانی است
به تقدیرش مقام هست و بود استنمود خویش و حفظ این نمود است
چه میپرسی چه گون است و چه گون نیستکه تقدیر از نهاد او برون نیست
چه گویم از چگون و بی چگونشبرون مجبور و مختار اندرونش
چنین فرمودهٔ سلطان بدر استکه ایمان در میان جبر و قدر است
تو هر مخلوق را مجبور گوئیاسیر بند نزد و دور گوئی
ولی جان از دم جان آفرین استبه چندین جلوه ها خلوت نشین است
ز جبر او حدیثی در میان نیستکه جان بی فطرت آزاد جان نیست
شبیخون بر جهان کیف و کم زدز مجبوری به مختاری قدم زد
چو از خود گرد مجبوری فشاندجهان خویش را چون ناقه راند
نگردد آسمان بی رخصت اونتابد اختری بی شفقت او
کند بی پرده روزی مضمرش رابچشم خویش بیند جوهرش را
قطار نوریان در رهگذار استپی دیدار او در انتظار است
شراب افرشته از تاکش بگیردعیار خویش از خاکش بگیرد
چه پرسی از طریق جستجویشفرو آرد مقام های و هویش
شب و روزی که داری بر ابد زنفغان صبحگاهی بر خرد زن
خرد را از حواس آید متاعیفغان از عشق می گیرد شعاعی
خرد جز را فغان کل را بگیردخرد میرد فغان هرگز نمیرد
خرد بهر ابد ظرفی نداردنفس چون سوزن ساعت شمارد
تراشد روز ها شب ها سحر هانگیرد شعله و چیند شرر ها
فغان عاشقان انجام کاریستنهان در یکدم او روزگاریست
خودی تا ممکناتش وا نمایدگره از اندرون خود گشاید
از آن نوری که وا بیند نداریتو او را فانی و آنی شماری
از آن مرگی که میآید چه باک استخودی چون پخته شد از مرگ پاک است
ز مرگ دیگری لرزد دل مندل من جان من آب و گل من
ز کار عشق و مستی برفتادنشرار خود به خاشاکی ندادن
بدست خود کفن بر خود بریدنبچشم خویش مرگ خویش دیدن
ترا این مرگ هر دم در کمین استبترس از وی که مرگ ما همین است
کند گور تو اندر پیکر تونکیر و منکر او در بر تو
سؤال هفتم
مسافر چون بود رهرو کدام استکرا گویم که او مرد تمام است
جواب
اگرچه چشمی گشائی بر دل خویشدرون سینه بینی منزل خویش
سفر اندر حضر کردن چنین استسفر از خود بخود کردن همین است
کسی اینجا نداند ما کجائیمکه در چشم مه و اختر نیائیم
مجو پایان که پایانی نداریبپایان تا رسی جانی نداری
نه ما را پخته پنداری که خامیمبهر منزل تمام و ناتمامیم
بپایان نارسیدن زندگانی استسفر ما را حیات جاودانی است
ز ماهی تا به مه جولانگه مامکان و هم زمان گرد ره ما
بخود پیچیم و بیتاب نمودیمکه ما موجیم و از قعر وجودیم
دمادم خویش را اندر کمین باشگریزان از گمان سوی یقین باش
تب و تاب محبت را فنا نیستیقین و دید را نیز انتها نیست
کمال زندگی دیدار ذات استطریقش رستن از بند جهات است
چنان با ذات حق خلوت گزینیترا او بیند و او را تو بینی
منور شو ز نور «من یرانی»مژه برهم مزن تو خود نمانی
بخود محکم گذر اندر حضورشمشو ناپید اندر بحر نورش
نصیب ذره کن آن اضطرابیکه تابد در حریم آفتابی
چنان در جلوه گاه یار میسوزعیان خود را نهان او را برافروز
کسی کو دید عالم را امام استمن تو ناتمامیم او تمام است
اگر او را نیابی در طلب خیزاگر یابی به دامانش در آویز
فقیه و شیخ و ملا را مده دستمرو مانند ماهی غافل از شست
بکار ملک و دین او مرد راهی استکه ما کوریم و او صاحب نگاهی است
مثال آفتاب صبحگاهیدمد از هر بن مویش نگاهی
فرنگ آئین جمهوری نهاد سترسن از گردن دیوی گشادست
نوا بی زخمه و سازی نداردابی طیاره پروازی ندارد
ز باغش کشت ویرانی نکوترز شهر او بیابانی نکوتر
چو رهزن کاروانی در تک و تازشکمها بهر نانی در تک و تاز
روان خوابید و تن بیدار گردیدهنر با دین و دانش خوار گردید
خرد جز کافری کافر گری نیستفن افرنگ جز مردم دری نیست
گروهی را گروهیدر کمین استخدایش یار اگر کارش چنین است
ز من ده اهل مغرب را پیامیکه جمهور است تیغ بی نیامی
چه شمشیری که جانها می ستاندتمیز مسلم و کافر نداند
نماند در غلاف خود زمانیبرد جان خود و جان جهانی
سؤال هشتم
کدامی نکته را نطق است اناالحقچه گوئی هرزه بود آن ٓرمز مطلق
جواب
من از رمز اناالحق باز گویمو گر با هند و ایران راز گویم
مغی در حلقهٔ دیر این سخن گفت«حیات از خود فریبی خورد و من »گفت
خدا خفت و وجود ما ز خوابشوجود ما نمود ما ز خوابش
مقام تحت وفوق و چار سو خوابسکون و سیر و شوق و جستجو خواب
دل بیدار و عقل نکته بین خوابگمان و فکر و تصدیق و یقین خواب
ترا این چشم بیداری بخواب استترا گفتار و کرداری بخواب است
چو او بیدار گردد دیگری نیستمتاع شوق را سوداگری نیست
فروغ دانش ما از قیاس استقیاس ما ز تقدیر حواس است
چو حس دیگر شد این عالم دگر شدسکون و سیر و کیف و کم دگر شد
توان گفتن جهان رنگ و بو نیستزمین و آسمان و کاخ و کو نیست
توان گفتن که خوابی یا فسونی استحجاب چهره آن بی چگونی است
توان گفتن همه نیرنگ هوش استفریب پرده های چشم و گوش است
خودی از کائنات رنگ و بو نیستحواس ما میان ما و او نیست
نگه را در حریمش نیست راهیکنی خود را تماشا بی نگاهی
حساب روزش از دور فلک نیستبخود بینی ظن و تخمین و شک نیست
اگر کوئی که «من» وهم و گمان استنمودش چون نمود این و آن است
بگو با من که دارای گمان کیستیکی در خود نگر آن بی نشان کیست
جهان پیدا و محتاج دلیلینمیآید به فکر جبرئیلی
خودی پنهان ز حجت بی نیاز استیکی اندیش و دریاب این چه رازست
خودی را حق بدان باطل مپندارخودی را کشت بی حاصل مپندار
خودی چون پخته گردد لازوالستفراق عاشقان عین وصالست
شرر را تیز بالی میتوان دادتپید لایزالی میتوان داد
دوام حق جزای کار او نیستکه او را این دوام از جستجو نیست
دوام آن به که جان مستعاریشود از عشق و مستی پایداری
وجود کوهسار و دشت و در هیچجهان فانی خودی باقی دگر هیچ
دگر از شنکر و منصور کم گویخدا را هم براه خویشتن جوی
بخود گم بهر تحقیق خودی شوانا الحق گوی و صدیق خودی شو
سؤال نهم
که شد بر سر وحدت واقف آخر؟شناسای چه آمد عارف آخر؟
جواب
ته گردون مقام دلپذیر استو لیکن مهر و ماهش زود میر است
بدوش شام نعش آفتابیکواکب را کفن از ماهتابی
پرد کهسار چون ریگ روانیدگرگون می شود دریا بآنی
گلان را در کمین باد خزان استمتاع کاروان از بیم جان است
ز شبنم لاله را گوهر نمانددمی ماند دمی دیگر نماند
نوا نشنیده در چنگی بمیردشرر ناجسته در سنگی بمیرد
مپرس از من ز عالمگیری مرگمن و تو از نفس زنجیری مرگ
غزل
فنا را بادهٔ هر جام کردندچه بیدردانه او را عام کردند
تماشا گاه مرگ ناگهان راجهان ماه و انجم نام کردند
اگر یک زره اش خوی رم آموختبه افسون نگاهی رام کردند
قرار از ما چه میجوئی که ما رااسیر گردش ایام کردند
خودی در سینهٔ چاکی نگهدارازین کوکب چراغ شام کردند
جهان یکسر مقام آفلین استدرین غربت سرا عرفان همین است
دل ما در تلاش باطلی نیستنصیب ما غم بی حاصلی نیست
نگه دارند اینجا آرزو راسرور ذوق و شوق جستجو را
خودی را لازوالی میتوان کردفراقی را وصالی میتوان کرد
چراغی از دم گرمی توان سوختبه سوزن چاک گردون میتوان دوخت
خدای زنده بی ذوق سخن نیستتجلی های او بی انجمن نیست
که برق جلوهٔ او بر جگر زد؟که خورد آن باده و ساغر بسر زد
عیار حسن و خوبی از دل کیست؟مه او در طواف منزل کیست؟
«الست» از خلوت نازی که برخاست«بلی» از پردهٔ سازی که برخاست
چه آتش عشق در خاکی بر افروختهزاران پرده یک آواز ما سوخت
اگر مائیم گردان جام ساقی استبه بزمش گرمی هنگامه باقی است
مرا دل سوخت بر تنهائی اوکنم سامان بزم آرائی او
مثال دانه می کارم خودی رابرای او نگهدارم خودی را
خاتمه
تو شمشیری ز کام خود برون آبرون آ ، از نیام خود برون آ
نقاب از ممکنات خویش برگیرمه و خورشید و انجم را به برگیر
شب خود روشن از نور یقین کنید بیضا برون از آستین کن
کسی کو دیده را بر دل گشود استشراری کشت و پروینی درود است
شراری جسته ئی گیر از درونمکه من مانند رومی گرم خونم
وگرنه آتش از تهذیب نوگیربرون خود بیفروز ، اندرون میر