گنج

بخش ۱۳۲ - هنگامه را که بست درین دیر دیر پای

هنگامه را که بست درین دیر دیر پایزناریان او همه نالنده همچو نای
در ’بنگه فقیر و به کاشانهٔ امیرغمها که پشت را به جوانی کند دو تای
درمان کجا که درد بدرمان فزون شوددانش تمام حیله و نیرنگ و سیمیای
بی زور سیل کشتی آدم نمی رودهر دل هزار عربده دارد به ناخدای
از من حکایت سفر زندگی مپرسدر ساختم بدرد و گذشتم غزل سرای
آمیختم نفس به نسیم سحر گهیگشتم درین چمن به گلان نانهاده پای
از کاخ و کو جدا و پریشان بکاخ و کویکردم بچشم ماه تماشای این سرای