گنج

بخش ۲۹ - الله الصمد

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۵۰ بیت
گر به الله الصمد دل بسته‌ایاز حد اسباب بیرون جسته‌ای
بندهٔ حق بندهٔ اسباب نیستزندگانی گردش دولاب نیست
مسلم استی بی نیاز از غیر شواهل عالم را سراپا خیر شو
پیش منعم شکوهٔ گردون مکندست خویش از آستین بیرون مکن
چون علی در ساز با نان شعیرگردن مرحب شکن خیبر بگیر
منت از اهل کرم بردن چرانشتر لا و نعم خوردن چرا
رزق خود را از کف دونان مگیریوسف استی خویش را ارزان مگیر
گرچه باشی مور و هم بی بال و پرحاجتی پیش سلیمانی مبر
راه دشوار است سامان کم بگیردر جهان آزاد زی آزاد میر
سبحهٔ «اقلل من الدنیا» شماراز «تعش حراً» شوی سرمایه دار
تا توانی کیمیا شو گل مشودر جهان منعم شو و سائل مشو
ای شناسای مقام بوعلیجرعه ئی آرم ز جام بوعلی
«پشت پا زن تخت کیکاوس راسر بده از کف مده ناموس را»
خود بخود گردد در میخانه بازبر تهی پیمانگان بی نیاز
قاید اسلامیان هارون رشیدآنکه نقفور آب تیغ او چشید
گفت مالک را که ای مولای قومروشن از خاک درت سیمای قوم
ای نوا پرداز گلزار حدیثاز تو خواهم درس اسرار حدیث
لعل تا کی پرده بند اندر یمنخیز و در دارالخلافت خیمه زن
ای خوشا تابانی روز عراقای خوشا حسن نظر سوز عراق
میچکد آب خضر از تاک اومرهم زخم مسیحا خاک او
گفت مالک مصطفی را چاکرمنیست جز سودای او اندر سرم
من که باشم بستهٔ فتراک اوبر نخیزم از حریم پاک او
زنده از تقبیل خاک یثربمخوشتر از روز عراق آمد شبم
عشق می گوید که فرمانم پذیرپادشاهان را بخدمت هم مگیر
تو همی خواهی مرا آقا شویبندهٔ آزاد را مولا شوی
بهر تعلیم تو آیم بر درتخادم ملت نگردد چاکرت
بهره ئی خواهی اگر از علم دیندر میان حلقهٔ درسم نشین
بی نیازی نازها دارد بسیناز او اندازها دارد بسی
بی نیازی رنگ حق پوشیدن استرنگ غیر از پیرهن شوئیدن است
علم غیر آموختی اندوختیروی خویش از غازه اش افروختی
ارجمندیاز شعارش میبریمن ندانم تو توئی یا دیگری
از نسیمش خاک تو خاموش گشتوز گل و ریحان تهی آغوش گشت
کشت خود از دست خود ویران مکناز سحابش گدیهٔ باران مکن
عقل تو زنجیری افکار غیردر گلوی تو نفس از تار غیر
بر زبانت گفتگوها مستعاردر دل تو آرزوها مستعار
قمریانت را نواها خواستهسروهایت را قباها خواسته
باده می گیری بجام از دیگرانجام هم گیری بوام از دیگران
آن نگاهش سر «ما زاغ البصر»سوی قوم خویش باز آید اگر
می شناسد شمع او پروانه رانیک داند خویش و هم بیگانه را
«لست منی» گویدت مولای ماوای ما ، ای وای ما ، ای وای ما ،
زندگانی مثل انجم تا کجاهستی خود در سحر گم تا کجا
ریوی از صبح دروغی خورده ئیرخت از پهنای گردون برده ئی
آفتاب استی یکی در خود نگراز نجوم دیگران تابی مخر
بر دل خود نقش غیر انداختیخاک بردی کیمیا در باختی
تا کجا رخشی ز تاب دیگرانسر سبک ساز از شراب دیگران
تا کجا طوف چراغ محفلیز آتش خود سوز اگر داری دلی
چون نظر در پرده های خویش باشمی پر و اما بجای خویش باش
در جهان مثل حباب ای هوشمندراه خلوت خانه بر اغیار بند
فرد ، فرد آمد که خود را وا شناختقوم ، قوم آمد که جز با خود نساخت
از پیام مصطفی آگاه شوفارغ از ارباب دون الله شو