بخش ۲۷۶ - میخانهٔ فرنگ
یاد ایامی که بودم در خمستان فرنگجام او روشنتر از آئینهٔ اسکندر است
چشم مست می فروشش باده را پروردگاربادهخواران را نگاه ساقیاش پیغمبر است
جلوهٔ او بی کلیم و شعلهٔ او بی خلیلعقل ناپروا متاع عشق را غارتگر است
در هوایش گرمیٔ یک آهِ بیتابانه نیسترندِ این میخانه را یک لغزشِ مستانه نیست