گنج

بخش ۲۷۰ - جلال و هگل

می گشودم شبی به ناخن فکرعقده های حکیم المانی
آنکه اندیشه اش برهنه نمودابدی را ز کسوت آنی
پیش عرض خیال او گیتیخجل آمد ز تنگ دامانی
چون بدریای او فرو رفتم کشتی عقل گشت طوفانی
خواب بر من دمید افسونیچشم بستم ز باقی و فانی
نگه شوق تیز تر گردیدچهره بنمود پیر یزدانی
آفتابی که از تجلی اوافق روم و شام نورانی
شعله اش در جهان تیره نهادبه بیابان چراغ رهبانی
معنی از حرف او همی رویدصفت لاله های نعمانی
گفت با من چه خفته ئی برخیزبه سرابی سفینه می رانی؟
«به خرد راه عشق می پوئی؟به چراغ آفتاب می جوئی؟»