بخش ۲۳۵ - باز به سرمه تاب ده چشم کرشمه زای را
باز به سرمه تاب ده چشم کرشمه زای راذوق جنون دو چند کن شوق غزلسرای را
نقش دگر طراز ده آدم پخته تر بیارلعبت خاک ساختن می نسزد خدای را
قصهٔ دل نگفتنی است درد جگر نهفتنی استخلوتیان کجا برم لذت های های را
آه درونه تاب کو اشک جگر گداز کوشیشه به سنگ میزنم عقل گره گشای را
بزم به باغ و راغ کش زخمه بتار چنگ زنباده بخور غزل سرای بند گشا قبای را
صبح دمید و کاروان کرد نماز و رخت بستتو نشنیده ئی مگر زمزمهٔ درای را
ناز شهان نمی کشم زخم کرم نمی خورمدر نگر ای هوس فریب همت این گدای را