بخش ۲۲۳ - بیا که ساقی گلچهره دست بر چنگ است
بیا که ساقی گلچهره دست بر چنگ استچمن ز باد بهاران جواب ارژنگ است
حنا ز خون دل نو بهار می بنددعروس لاله چه اندازه تشنه رنگ است
نگاه میرسد از نغمهٔ دل افروزیبه معنیی که برو جامهٔ سخن تنگ است
به چشم عشق نگر تا سراغ او گیریجهان بچشم خرد سیمیا و نیرنگ است
ز عشق درس عمل گیر و هر چه خواهی کنکه عشق جوهر هوش است و جان فرهنگ است
بلند تر ز سپهر است منزل من و توبراه قافله خورشید میل فرسنگ است
ز خود گذشته ئی ای قطره محال اندیششدن به بحر و گهر برنخاستن ننگ است
تو قدر خویش ندانی بها ز تو گیردوگرنه لعل درخشنده پاره سنگ است