گنج

بخش ۲۱۶ - بهار تا به گلستان کشید بزم سرود

بهار تا به گلستان کشید بزم سرودنوای بلبل شوریده چشم غنچه گشود
گمان مبر که سرشتند در ازل گل ماکه ما هنوز خیالیم در ضمیر وجود
به علم غره مشو کار می کشی دگر استفقیه شهر گریبان و آستین آلود
بهار ، برگ پراکنده را بهم بر بستنگاه ماست که بر لاله رنگ و آب افزود
نظر بخویش فروبسته را نشان این استدگر سخن نسراید ز غایب و موجود
شبی به میکده خوش گفت پیر زنده دلیبه هر زمانه خلیل است و آتش نمرود
چه نقشها که نبستم به کارگاه حیاتچه رفتنی که نرفت و چه بودنی که نبود
به دیریان سخن نرم گو که عشق غیوربنای بتکده افکند در دل محمود
بخاک هند نوای حیات بی اثر استکه مرده زنده نگردد ز نغمه داود