گنج

بخش ۱۹۳ - عشق

فکرم چو به جستجو قدم زددر دیر شد و در حرم زد
در دشت طلب بسی دویدمدامن چون گرد باد چیدم
پویان بی خضر سوی منزلبر دوش خیال بسته محمل
جویای می و شکسته جامیچون صبح به باد چیده دامی
پیچیده بخود چو موج دریاآواره چو گرد باد صحرا
عشق تو دلم ربود ناگاهاز کار گره گشود ناگاه
آگاه ز هستی و عدم ساختبتخانهٔ عقل را حرم ساخت
چون برق به خرمنم گذر کرداز لذت سوختن خبر کرد
سر مست شدم ز پا فتادمچون عکس ز خود جدا فتادم
خاکم به فراز عرش بردیزان راز که با دلم سپردی
واصل به کنار کشتیم شدطوفان جمال زشتیم شد
جز عشق حکایتی ندارمپروای ملامتی ندارم
از جلوهٔ علم بی نیازمسوزم ، گریم ، تپم ، گدازم