گنج

بخش ۱۸۰ - کبر و ناز

یخ ، جوی کوه را ز ره کبر و ناز گفتما را ز مویهٔ تو شود تلخ روزگار
گستاخ می سرائی و بیباک میرویهر سال شوخ دیده و آواره تر ز پار
شایان دودمان کهستانیان نئیخود را مگوی دخترک ابر کوهسار
گردنده و فتنده و غلطنده ئی بخاکراه دگر بگیر و برو سوی مرغزار
گفت آب جو چنین سخن دل شکن مگویبر خویشتن مناز و نهال منی مکار
من میروم که در خور این دودمان نیمتو خویش را ز مهر درخشان نگاه دار