گنج

بخش ۱۷۸ - پند باز با بچهٔ خویش

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۱ بیت
تو دانی که بازان ز یک جوهرنددل شیر دارند و مشت پرند
نکو شیوه و پخته تدبیر باشجسور و غیور و کلان گیر باش
میامیز با کبک و تورنگ و سارمگر اینکه داری هوای شکار
چه قومی فرو مایهٔ ترسناککند پاک منقار خود را به خاک
شد آن باشه نخچیر نخچیر خویشکه گیرد ز صید خود آئین و کیش
بسا شکره افتاده بر روی خاکشد از صحبت دانه چینان هلاک
نگه دار خود را و خورسند زیدلیر و درشت و تنومند زی
تن نرم و نازک به تیهو گذاررگ سخت چون شاخ آهو بیار
نصیب جهان آنچه از خرمی استز سنگینی و محنت و پر دمی است
چه خوش گفت فرزند خود را عقابکه یک قطره خون بهتر از لعل ناب
مجو انجمن مثل آهو و میشبه خلوت گرا چون نیاکان خویش
چنین یاد دارم ز بازان پیرنشیمن بشاخ درختی مگیر
کنامی نگیریم در باغ و کشتکه داریم در کوه و صحرا بهشت
ز روی زمین دانه چیدن خطاستکه پهنای گردون خدا داد ماست
نجیبی که پا بر زمین سوده استز مرغ سرا سفله تر بوده است
پی شاهبازان بساط است سنگکه بر سنگ رفتن کند تیز چنگ
تو از زرد چشمان صحراستیبه گوهر چو سیمرغ والاستی
جوانی اصیلی که در روز جنگبرد مردمک را ز چشم پلنگ
به پرواز تو سطوت نوریانبه رگهای تو خون کافوریان
ته چرخ گردندهٔ کوژ پشتبخور آنچه گیری ز نرم و درشت
ز دست کسی طعمهٔ خود مگیرنکو باش و پند نکویان پذیر