گنج

بخش ۱۶۹ - بوی گل

حوری به کنج گلشن جنت تپید و گفتما را کسی ز آنسوی گردون خبر نداد
ناید بفهم من سحر و شام و روزو شبعقلم ربود این که بگویند مرد و زاد
گردید موج نکهت و از شاخ گل دمیدپا اینچنین به عالم فردا و دی نهاد
وا کرد چشم و غنچه شد و خنده زد دمیگل گشت و برگ برگ شد و بر زمین فتاد
زان نازنین که بند ز پایش گشاده اندآهی است یادگار که بو نام داده اند