گنج

بخش ۷ - فقر

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۷۲ بیت
چیست فقر ای بندگان آب و گلیک نگاه راه بین یک زنده دل
فقر کار خویش را سنجیدن استبر دو حرف لا اله پیچیدن است
فقر خیبر گیر با نان شعیربستهٔ فتراک او سلطان و میر
فقر ذوق و شوق و تسلیم و رضاستما امینیم این متاع مصطفی است
فقر بر کروبیان شبخون زندبر نوامیس جهان شبخون زند
بر مقام دیگر اندازد ترااز زجاج ، الماس می سازد ترا
برگ و ساز او ز قرآن عظیممرد درویشی نگنجد در گلیم
گرچه اندر بزم کم گوید سخنیک دم او گرمی صد انجمن
بی پران را ذوق پروازی دهدپشه را تمکین شهبازی دهد
با سلاطین در فتد مرد فقیراز شکوه بوریا لرزد سریر
از جنون می افکند هوئی به شهروا رهاند خلق را از جبر و قهر
می نگیرد جز به آن صحرا مقامکاندرو شاهین گریزد از حمام
قلب او را قوت از جذب و سلوکپیش سلطان نعره او «لاملوک»
آتش ما سوزناک از خاک اوشعله ترسد از خس و خاشاک او
بر نیفتد ملتی اندر نبردتا درو باقیست یک درویش مرد
آبروی ما ز استغنای اوستسوز ما از شوق بی پروای اوست
خویشتن را اندر این آئینه بینتا ترا بخشند سلطان مبین
حکمت دین دل نوازیهای فقرقوت دین بی نیازیهای فقر
مؤمنان را گفت آن سلطان دین«مسجد من این همه روی زمین»
الامان از گردش نه آسمانمسجد مؤمن بدست دیگران
سخت کوشد بندهٔ پاکیزه کیشتا بگیرد مسجد مولای خویش
ایکه از ترک جهان گوئی ، مگوترک این دیر کهن تسخیر او
راکبش بودن ازو وارستن استاز مقام آب و گل برجستن است
صید مؤمن این جهان آب و گلباز را گوئی که صید خود بهل
حل نشد این معنی مشکل مراشاهین از افلاک بگریزد چرا
وای آن شاهین که شاهینی نکردمرغکی از چنگ او نامد بدرد
درکنامی ماند زار و سرنگونپر نزد اندر فضای نیلگون
فقر قرآن احتساب هست و بودنی رباب و مستی و رقص و سرود
فقر مؤمن چیست؟ تسخیر جهاتبنده از تأثیر او مولا صفات
فقر کافر خلوت دشت و در استفقر مؤمن لرزهٔ بحر و بر است
زندگی آنرا سکون غار و کوهزندگی این را ز مرگ باشکوه
آن خدارا جستن از ترک بدناین خودی را بر فسان حق زدن
آن خودی را کشتن و وا سوختناین خودی را چون چراغ افروختن
فقر چون عریان شود زیر سپهراز نهیب او بلرزد ماه و مهر
فقر عریان گرمی بدر و حنینفقر عریان بانگ تکبیر حسین
فقر را تا ذوق عریانی نماندآن جلال اندر مسلمانی نماند
وای ما ای وای این دیر کهنتیغ لا در کف نه تو داری نه من
دل ز غیر الله بپرداز ایجواناین جهان کهنه در باز ایجوان
تا کجا بی غیرت دین زیستنای مسلمان مردن است این زیستن
مرد حق باز آفریند خویش راجز به نور حق نبیند خویش را
بر عیار مصطفی خود را زندتا جهانی دیگری پیدا کند
آه زان قومی که از پا برفتادمیر و سلطان زاد و درویشی نزاد
داستان او مپرس از من که منچون بگویم آنچه ناید در سخن
در گلویم گریه ها گردد گرهاین قیامت اندرون سینه به
مسلم این کشور از خود ناامیدعمر ها شد با خدا مردی ندید
لاجرم از قوت دین بدظن استکاروان خویش را خود رهزن است
از سه قرن این امت خوار و زبونزنده بی سوز و سرور اندرون
پست فکر و دون نهاد و کور ذوقمکتب و ملای او محروم شوق
زشتی اندیشه او را خوار کردافتراق او را ز خود بیزار کرد
تا نداند از مقام و منزلشمرد ذوق انقلاب اندر دلش
طبع او بی صحبت مرد خبیرخسته و افسرده و حق ناپذیر
بندهٔ رد کردهٔ مولاست اومفلس و قلاش و بی پرواست او
نی بکف مالی که سلطانی بردنی بدل نوری که شیطانی برد
شیخ او لرد فرنگی را مریدگرچه گوید از مقام با یزید
گفت دین را رونق از محکومی استزندگانی از خودی محرومی است
دولت اغیار را رحمت شمردرقص ها گرد کلیسا کرد و مرد
ای تهی از ذوق و شوق و سوز و دردمی شناسی عصر ما با ما چه کرد
عصر ما ما را ز ما بیگانه کرداز جمال مصطفی بیگانه کرد
سوز او تا از میان سینه رفتجوهر آئینه از آئینه رفت
باطن این عصر را نشناختیداو اول خویش را در باختی
تا دماغ تو به پیچاکش فتادآرزوی زنده ئی در دل نزاد
احتساب خویش کن از خود مرویکدو دم از غیر خود بیگانه شو
تا کجا این خوف و وسواس و هراساندر این کشور مقام خود شناس
این چمن دارد بسی شاخ بلندبر نگون شاخ آشیان خود مبند
نغمه داری در گلو ای بیخبر جنس خود بشناس و با زاغان مپر
خویشتن را تیزی شمشیر دهباز خود را در کف تقدیر ده
اندرون تست سیل بی پناهپیش او کوه گران مانند کاه
سیل را تمکین ز نا آسودن استیک نفس آسودنش نابودن است
من نه ملا ، نی فقیه نکته ورنی مرا از فقر و درویشی خبر
در ره دین تیز بین و سست گامپختهٔ من خام و کارم ناتمام
تا دل پر اضطرابم داده اندیک گره از صد گره بگشاده اند
«از تب و تابم نصیب خود بگیربعد ازین ناید چو من مرد فقیر»