بخش ۲۴ - خطاب به پادشاه اسلام اعلیحضرت ظاهر شاه «ایده‘ الله بنصره»
ای قبای پادشاهی بر تو راستسایهٔ تو خاک ما را کیمیاست
خسروی را از وجود تو عیارسطوت تو ملک و دولت را حصار
از تو ای سرمایهٔ فتح و ظفرتخت احمد شاه را شانی دگر
سینه ها بی مهر تو ویرانه بهاز دل و از آرزو بیگانه به
آبگون تیغی که داری در کمر نیم شب از تاب او گردد سحر
نیک میدانم که تیغ نادر استمن چه گویم باطن او ظاهر است
حرف شوق آورده ام از من پذیراز فقیری رمز سلطانی بگیر
ای نگاه تو ز شاهین تیز ترگرد این ملک خدا دادی نگر
این که می بینیم از تقدیر کیستچیست آن چیزی که میبایست و نیست
روز و شب آئینهٔ تدبیر ماستروز و شب آئینهٔ تقدیر ماست
با تو گویم ای جوان سخت کوشچیست فردا؟ دختر امروز و دوش
هر که خود را صاحب امروز کردگرد او گردد سپهر گرد گرد
او جهان رنگ و بو را آبروستدوش ازو ، امروز ازو، فردا ازوست
مرد حق سرمایهٔ روز و شب استزانکه او تقدیر خود را کوکب است
بندهٔ صاحب نظر پیر اممچشم او بینای تقدیر امم
از نگاهش تیز تر شمشیر نیستما همه نخچیر ، او نخچیر نیست
لرزد از اندیشهٔ آن پخته کارحادثات اندر بطون روزگار
چون پدر اهل هنر را دوست داربندهٔ صاحب نظر را دوست دار
همچو آن خلد آشیان بیدار زیسخت کوش و پر دم و کرار زی
می شناسی معنی کرار چیست؟این مقامی از مقامات علی است
امتان را در جهان بی ثباتنیست ممکن جز به کراری حیات
سر گذشت آل عثمان را نگراز فریب غربیان خونین جگر
تا ز کراری نصیبی داشتنددر جهان ، دیگر علم افراشتند
مسلم هندی چرا میدان گذاشت؟همت او بوی کراری نداشت
مشت خاکش آنچنان گردیده سردگرمی آواز من کاری نکرد
ذکر و فکر نادری در خون تستقاهری با دلبری در خون تست
ای فروغ دیدهٔ برنا و پیرسرکار از هاشم و محمود گیر
هم از آن مردی که اندر کوه و دشتحق ز تیغ او بلند آوازه گشت
روز ها ، شب ها تپیدن میتوانعصر دیگر آفریدن میتوان
صد جهان باقی است در قرآن هنوزاندر آیاتش یکی خود را بسوز
باز افغان را از آن سوزی بدهعصر او را صبح نو روزی بده
ملتی گم گشتهٔ کوه و کمراز جبینش دیده ام چیزی دگر
زانکه بود اندر دل من سوز و دردحق ز تقدیرش مرا آگاه کرد
کاروبارش را نکو سنجیده امآنچه پنهان است پیدا دیده ام
مرد میدان زنده از الله هوستزیر پای او جهان چار سوست
بنده ئی کو دل بغیرالله نبستمی توان سنگ از زجاج او شکست
او نگنجد در جهان چون و چندتهمت ساحل به این دریا مبند
چون ز روی خویش بر گیرد حجاباو حسابست او ثوابست او عذاب
برگ و ساز ما کتاب و حکمت استاین دو قوت اعتبار ملت است
آن فتوحات جهان ذوق و شوقاین فتوحات جهان تحت و فوق
هر دو انعام خدای لایزالمؤمنان را آن جمال است این جلال
حکمت اشیا فرنگی زاد نیستاصل او جز لذت ایجاد نیست
نیک اگر بینی مسلمان زاده استاین گهر از دست ما افتاده است
چون عرب اندر اروپا پر گشادعلم و حکمت را بنا دیگر نهاد
دانه آن صحرا نشینان کاشتندحاصلش افرنگیان برداشتند
این پری از شیشه اسلاف ماستباز صیدش کن که او از قاف ماست
لیکن از تهذیب لا دینی گریززانکه او با اهل حق دارد ستیز
فتنه ها این فتنه پرداز آوردلات و عزی در حرم باز آورد
از فسونش دیدهٔ دل نا بصیرروح از بی آبی او تشنه میر
لذت بیتابی از دل می بردبلکه دل زین پیکر گل می برد
کهنه دزدی غارت او برملا ستلاله می نالد که داغ من کجاست
حق نصیب تو کند ذوق حضورباز گویم آنچه گفتم در زبور
«مردن و هم زیستن ای نکته رساین همه از اعتبارات است و بس
مرد کر سوز نوا را مرده ئیلذت صوت و صدا را مرده ئی
پیش چنگی مست و مسرور است کورپیش رنگی زنده در گور است کور
روح باحق زنده و پاینده استورنه این را مرده ، آن را زنده است
آنکه «حی لایموت» آمد حق استزیستن با حق حیات مطلق است
هر که بی حق زیست جز مردار نیستگرچه کس در ماتم او زار نیست»
برخور از قرآن اگر خواهی ثباتدر ضمیرش دیده ام آب حیات
می دهد ما را پیام «لاتخف»می رساند بر مقام لاتخف
قوت سلطان و میر از لااله هیبت مرد فقیر از لااله
تا دو تیغ لا و الا داشتیمماسوی الله را نشان نگذاشتیم
خاوران از شعلهٔ من روشن استای خنک مردی که در عصر من است
از تب و تابم نصیب خود بگیربعد ازین ناید چو من مرد فقیر
گوهر دریای قرآن سفته امشرح رمز «صبغة الله» گفته ام
با مسلمانان غمی بخشیده امکهنه شاخی را نمی بخشیده ام
عشق من از زندگی دارد سراغعقل از صهبای من روشن ایاغ
نکته های خاطر افروزی که گفت؟با مسلمان حرف پرسوزی که گفت؟
همچو نی نالیدم اندر کوه و دشتتا مقام خویش بر من فاش گشت
حرف شوق آموختم وا سوختمآتش افسرده باز افروختم
با من آه صبحگاهی داده اندسطوت کوهی به کاهی داده اند
دارم اندر سینه نور لاالهدر شراب من سرور لااله
فکر من گردون مسیر از فیض اوستجوی ساحل ناپذیر از فیض اوست
پس بگیر از باده من یک دو جامتا درخشی مثل تیغ بی نیام