گنج

بخش ۱۴ - در حضور رسالت مآب شب سه اپریل م که در دارالاقبال بهوپال بودم سید احمد خانرا در خواب دیدم فرمودند که از علالت خویش در حضور رسالت مآب عرض کن

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۶۳ بیت
ای تو ما بیچارگان را ساز و برگوا رهان این قوم را از ترس مرگ
سوختی لات و منات کهنه را تازه کردی کائنات کهنه را
در جهان ذکر و فکر انس و جانتو صلوت صبح تو بانگ اذان
لذت سوز و سرور از لا الهدر شب اندیشه نور از لا اله
نی خدا ها ساختیم از گاو و خرنی حضور کاهنان افکنده سر
نی سجودی پیش معبودان پیرنی طواف کوشک سلطان و میر
این همه از لطف بی پایان تستفکر ما پروردهٔ احسان تست
ذکر تو سرمایهٔ ذوق و سرورقوم را دارد به فقر اندر غیور
ای مقام و منزل هر راهروجذب تو اندر دل هر راهرو
ساز ما بی صوت گردید آنچنانزخمه بر رگهای او آید گران
در عجم گردیدم و هم در عربمصطفی نایاب و ارزان بولهب
این مسلمان زادهٔ روشن دماغظلمت آباد ضمیرش بی چراغ
در جوانی نرم و نازک چون حریرآرزو در سینهٔ او زود میر
این غلام ابن غلام ابن غلامحریت اندیشهٔ او را حرام
مکتب از وی جذبهٔ دین در ربوداز وجودش این قدر دانم که بود
این ز خود بیگانه این مست فرنگنان جو می خواهد از دست فرنگ
نان خرید این فاقه کش با جان پاکداد ما را ناله های سوز ناک
دانه چین مانند مرغان سرا ستاز فضای نیلگون ناآشناست
آتش افرنگیان بگداختشیعنی این دوزخ دگرگون ساختش
شیخ مکتب کم سواد و کم نظراز مقام او نداد او را خبر
مؤمن و از رمز مرگ آگاه نیستدر دلش لا غالب الا الله نیست
تا دل او در میان سینه مردمی نیندیشد مگر از خواب و خورد
بهر یک نان نشتر «لا و نعم»منت صد کس برای یک شکم
از فرنگی می خرد لات و مناتمؤمن و اندیشه او سومنات
«قم باذنی» گوی و او را زنده کندر دلش «الله هو» را زنده کن
ما همه افسونی تهذیب غربکشتهٔ افرنگیان بی حرب و ضرب
تو از آن قومی که جام او شکستوا نما یک بنده الله مست
تا مسلمان باز بیند خویش رااز جهانی برگزیند خویش را
شهسوارا ! یک نفس در کش عنانحرف من آسان نیاید بر زبان
آرزو آید که ناید تا به لبمی نگردد شوق محکوم ادب
آن بگوید لب گشا ای دردمنداین بگوید چشم بگشا لب ببند
گرد تو گردد حریم کائناتاز تو خواهم یک نگاه التفات
ذکر و فکر و علم و عرفانم توئیکشتی و دریا و طوفانم توئی
آهوی زار و زبون و ناتوانکس به فتراکم نبست اندر جهان
ای پناه من حریم کوی تومن به امیدی رمیدم سوی تو
آن نوا در سینه پروردن کجاوز دمی صد غنچه وا کردن کجا
نغمهٔ من در گلوی من شکستشعله ئی از سینه ام بیرون نجست
در نفس سوز جگر باقی نماندلطف قرآن سحر باقی نماند
ناله ئی کو می نگنجد در ضمیرتا کجا در سینه ام ماند اسیر
یک فضای بیکران میبایدشوسعت نه آسمان میبایدش
آه زان دردی که در جان و تن استگوشهٔ چشم تو داروی من است
در نسازد با دواها جان زار تلخ و بویش بر مشامم ناگوار
کار این بیمار نتوان برد پیشمن چو طفلان نالم از داروی خویش
تلخی او را فریبم از شکرخنده ها در لب بدوزد چاره گر
چون بصیری از تو میخواهم گشودتا بمن باز آید آن روزی که بود
مهر تو بر عاصیان افزونتر استدر خطا بخشی چو مهر مادر است
با پرستاران شب دارم ستیزباز روغن در چراغ من بریز
ای وجود تو جهان را نو بهارپرتو خود را دریغ از من مدار
«خود بدانی قدر تن از جان بودقدر جان از پرتو جانان بود»
رومی
تا ز غیر الله ندارم هیچ امیدیا مرا شمشیر گردان یا کلید
فکر من در فهم دین چالاک و چستتخم کرداری ز خاک من نرست
تیشه ام را تیز تر گردان که منمحنتی دارم فزون از کوهکن
مؤمنم ، از خویشتن کافر نیمبر فسانم زن که بد گوهر نیم
گرچه کشت عمر من بیحاصل استچیزکی دارم که نام او دل است
دارمش پوشیده از چشم جهانکز سم شبدیز تو دارد نشان
بنده ئی را کو نخواهد ساز و برگزندگانی بی حضور خواجه مرگ
ای که دادی کرد را سوز عرببندهٔ خود را حضور خود طلب
بنده ئی چون لاله داغی در جگردوستانش از غم او بی خبر
بنده ئی اندر جهان نالان چو نیتفته جان از نغمه های پی به پی
در بیابان مثل چوب نیم سوزکاروان بگذشت و من سوزم هنوز
اندرین دشت و دری پهناوریبو که آید کاروانی دیگری
جان ز مهجوری بنالد در بدننالهٔ من وای من ای وای من !