گنج

بخش ۱۳ - پس چه باید کرد ای اقوام شرق

آدمیت زار نالید از فرنگزندگی هنگامه بر چید از فرنگ
در ضمیرش انقلاب آمد پدیدشب گذشت و آفتاب آمد پدید
یورپ از شمشیر خود بسمل فتادزیر گردون رسم لادینی نهاد
گرگی اندر پوستین بره ئیهر زمان اندر کمین برّه‎‌ای
مشکلات حضرت انسان ازوستآدمیت را غم پنهان ازوست
در نگاهش آدمی آب و گل استکاروان زندگی بی‌منزل است
هر چه می‌بینی ز انوار حق استحکمت اشیا ز اسرار حق است
هر که آیات خدا بیند، حر استاصل این حکمت ز حکم «اُنظُر» است
بندهٔ مومن ازو بهروزترهم به حال دیگران دلسوزتر
علم چون روشن کند آب و گلشاز خدا ترسنده‌تر گردد دلش
علم اشیا خاک ما را کیمیاستآه در افرنگ تأثیرش جداست
عقل و فکرش بی عیار خوب و زشتچشم او بی‌نم، دل او سنگ و خشت
علم ازو رسواست اندر شهر و دشتجبرئیل از صحبتش ابلیس گشت
دانش افرنگیان تیغی به دوشدر هلاک نوع انسان سخت کوش
با خسان اندر جهان خیر و شردر نسازد مستی علم و هنر
آه از افرنگ و از آئین اوآه از اندیشهٔ لادین او
علم حق را ساحری آموختندساحری نی کافری آموختند
هر طرف صد فتنه می آرد نفیرتیغ را از پنجهٔ رهزن بگیر
ای که جان را باز می‌دانی ز تنسحر این تهذیب لادینی شکن
روح شرق اندر تنش باید دمیدتا بگردد قفل معنی را کلید
عقل اندر حکم دل یزدانی استچون ز دل آزاد شد شیطانی است
زندگانی هر زمان در کشمکَشعبرت‌آموز است احوال حبَش
شرع یورپ بی نزاعِ قیل و قالبرّه را کردست بر گرگان حلال
نقش نو اندر جهان باید نهاداز کفن‌دزدان چه امید گشاد
در جنیوا چیست غیر از مکر و فن؟صید تو این میش و آن نخچیر من
نکته‌ها کو می‌نگنجد در سخنیک جهان آشوب و یک گیتی فتن
ای اسیر رنگ، پاک از رنگ شومؤمن خود، کافر افرنگ شو
رشتهٔ سود و زیان در دست توستآبروی خاوران در دست توست
این کهن اقوام را شیرازه بندرایت صدق و صفا را کن بلند
اهل حق را زندگی از قوّت استقوّت هر ملت از جمعیت است
رای بی‌قوّت همه مکر و فسونقوّت بی‌رای جهل است و جنون
سوز و ساز و درد و داغ از آسیاستهم شراب و هم ایاغ از آسیاست
عشق را ما دلبری آموختیمشیوهٔ آدم‌گری آموختیم
هم هنر، هم دین ز خاک خاور استرشک گردون خاک پاک خاور است
وانمودیم آنچه بود اندر حجابآفتاب از ما و ما از آفتاب
هر صدف را گوهر از نیسان ماستشوکت هر بحر از طوفان ماست
روح خود در سوز بلبل دیده‌ایمخون آدم در رگ گل دیده‌ایم
فکر ما جویای اسرار وجودزد نخستین زخمه بر تار وجود
داشتیم اندر میان سینه داغبر سر راهی نهادیم این چراغ
ای امین دولت تهذیب و دینآن ید بیضا برآر از آستین
خیز و از کار امم بگشا گرهنقشهٔ افرنگ را از سر بنه
نقشی از جمعیت خاور فگنو آستان خود را ز دست اهرمن
دانی از افرنگ و از کار فرنگتا کجا در قید زنار فرنگ؟
زخم ازو، نشتر ازو، سوزن ازوما و جوی خون و امید رفو
خود بدانی پادشاهی، قاهری‌ستقاهری در عصر ما سوداگری‌ست
تختهٔ دکان شریک تخت و تاجاز تجارت نفع و از شاهی خراج
آن جهانبانی که هم سوداگر استبر زبانش خیر و اندر دل شر است
گر تو می‌دانی حسابش را درستاز حریرش نرم‌تر کرپاس توست
بی‌نیاز از کارگاه او گذردر زمستان پوستین او مخر
کشتن بی حرب و ضرب آئین اوستمرگ‌ها در گردش ماشین اوست
بوریای خود به قالینش مدهبیذق خود را به فرزینش مده
گوهرش تف‌دار و در لعلش رگ استمشک این سوداگر از ناف سگ است
رهزن چشم تو خواب مخملشرهزن تو رنگ و آب مخملش
صد گره افکنده‌ای در کار خویشاز قماش او مکن دستار خویش
هوشمندی از خُم او مِی نخوردهر که خورد اندر همین میخانه مرد
وقت سودا خندخند و کم‌خروشما چو طفلانیم و او شکّرفروش
محرم از قلب و نگاه مشتری استیارب این سحر است یا سوداگری‌ست؟
تاجران رنگ و بو بردند سودما خریداران همه کور و کبود
آنچه از خاک تو رُست ای مرد حرآن فروش و آن بپوش و آن بخور
آن نکوبینان که خود را دیده‌اندخود گلیم خویش را بافیده‌اند
ای ز کار عصر حاضر بیخبرچرب‌دستی‌های یورپ را نگر
قالی از ابریشم تو ساختندباز او را پیش تو انداختند
چشم تو از ظاهرش افسون خوردرنگ و آب او تو را از جا برد
وایِ آن دریا که موجش کم تپیدگوهر خود را ز غواصان خرید