گنج

بخش ۸ - فلک قمر

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۳۱ بیت
این زمین و آسمان ملک خداستاین مه و پروین همه میراث ماست
اندرین ره هر چه آید در نظربا نگاه محرمی او را نگر
چون غریبان در دیار خود مروای ز خود گم اندکی بیباک شو
این و آن حکم ترا بر دل زندگر تو گوئی این مکن آن کن ،کند
نیست عالم جز بتان چشم و گوشاینکه هر فردای او میرد چو دوش
در بیابان طلب دیوانه شویعنی ابراهیم این بتخانه شو
چون زمین و آسمان را طی کنیاین جهان و آن جهان را طی کنی
از خدا هفت آسمان دیگر طلبصد زمان و صد مکان دیگر طلب
بی خود افتادن لب جوی بهشتبی نیاز از حرب و ضرب خوب و زشت
گر نجات ما فراغ از جستجوستگور خوشتر از بهشت رنگ و بوست
ای مسافر جان بمیرد از مقامزنده تر گردد ز پرواز مدام
هم سفر با اختران بودن خوش استدر سفر یک دم نیاسودن خوش است
تا شدم اندر فضاها پی سپرآنچه بالا بود ، زیر آمد نظر
تیره خاکی برتر از قندیل شبسایهٔ من بر سر من ای عجب
هر زمان نزدیک تر نزدیکترتا نمایان شد کهستان قمر
گفت «رومی از گمانها پاک شوخوگر رسم و ره افلاک شو
ماه از ما دور و با ما آشناست این نخستین منزل اندر راه ماست
دیر و زود روزگارش دیدنی استغارهای کوهسارش دیدنی است»
آن سکوت آن کوهسار هولناکاندرون پر سوز و بیرون چاک چاک
صد جبل از خافطین و یلدرمبر دهانش درد و نار اندر شکم
از درونش سبزه ئی سر بر نزدطایری اندر فضایش پر نزد
ابر ها بی نم ، هوا ها تند و تیزبا زمین مرده ئی اندر ستیز
عالم فرسوده ئی بی رنگ و صوتنی نشان زندگی در وی نه موت
نی بنافش ریشهٔ نخل حیاتنی به صلب روزگارش حادثات
گرچه هست از دودمان آفتابصبح و شام او نزاید انقلاب
گفت رومی «خیز و گامی پیش نهدولت بیدار را از کف مده
باطنش از ظاهر او خوشتر استدر قفار او جهانی دیگر است
هر چه پیش آید ترا ای مرد هوشگیر اندر حلقه های چشم و گوش
چشم اگر بیناست هر شی دیدنی استدر ترازوی نگه سنجیدنی است
هر کجا رومی برد آنجا برویک دو دم از غیر او بیگانه شو»
دست من آهسته سوی خود کشیدتند رفت و بر سر غاری رسید