گنج

بخش ۴۲ - زنده رود مشکلات خود را پیش ارواح بزرگ میگوید

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۱۵۸ بیت
از مقام مؤمنان دوری چرایعنی از فردوس مهجوری چرا
حلاج
مرد آزادی که داند خوب و زشتمی نگنجد روح او اندر بهشت
جنت ملا ، می و حور و غلامجنت آزادگان سیر دوام
جنت ملا خور و خواب و سرودجنت عاشق تماشای وجود
حشر ملا شق قبر و بانگ صورعشق شور انگیز خود صبح نشور
علم بر بیم و رجا دارد اساسعاشقان را نی امید و نی هراس
علم ترسان از جلال کائناتعشق غرق اندر جمال کائنات
علم را بر رفته و حاضر نظرعشق گوید آنچه می آید نگر
علم پیمان بسته با آئین جبر،چارهٔ او چیست غیر از جبر و صبر
عشق آزاد و غیور و ناصبوردر تماشای وجود آمد جسور
عشق ما از شکوه ها بیگانه ایستگرچه او را گریهٔ مستانه ایست
این دل مجبور ما مجبور نیستناوک ما از نگاه حور نیست
آتش ما را بیفزاید فراقجان ما را سازگار آید فراق
بی خلشها زیستن ، نا زیستنباید آتش در ته پا زیستن
زیستن این گونه تقدیر خودی استاز همین تقدیر تعمیر خودی است
ذره ئی از شوق بیحد رشک مهرگنجد اندر سینه او نه سپهر
شوق چون بر عالمی شبخون زندآنیان را جاودانی می کند
زنده رود
گردش تقدیر مرگ و زندگیستکس نداند گردش تقدیر چیست
حلاج
هر که از تقدیر دارد ساز و برگلرزد از نیروی او ابلیس و مرگ
جبر دین مرد صاحب همت استجبر مردان از کمال قوت است
پخته مردی پخته تر گردد ز جبر،جبر مرد خام را آغوش قبر
جبر خالد عالمی برهم زندجبر ما بیخ و بن ما بر کند
کار مردان است تسلیم و رضابر ضعیفان راست ناید این قبا
تو که دانی از مقام پیر روممی ندانی از کلام پیر روم
«بود گبری در زمان با یزیدگفت او را یک مسلمان سعید
خوشتر آن باشد که ایمان آوریتا بدست آید نجات و سروری
گفت این ایمان اگر هست ای مریدآن که دارد شیخ عالم با یزید
من ندارم طاقت آن ، تاب آنکان فزون آمد ز کوششهای جان
رومی
کار ما غیر از امید و بیم نیستهر کسی را همت تسلیم نیست
ایکه گوئی بودنی این بود ، شدکار ها پابند آئین بود ، شد
معنی تقدیر کم فهمیده ئینی خودی را نی خدا را دیده ئی
مرد مؤمن با خدا دارد نیاز«با تو ما سازیم ، تو با ما بساز»
عزم او خلاق تقدیر حق استروز هیجا تیر او تیر حق است
زنده رود
کم نگاهان فتنه ها انگیختندبندهٔ حق را به دار آویختند
آشکارا بر تو پنهان وجودباز گو آخر گناه تو چه بود؟
حلاج
بود اندر سینهٔ من بانگ صورملتی دیدم که دارد قصد گور
مؤمنان با خوی و بوی کافرانلااله گویان و از خود منکران
«امر حق» گفتند نقش باطل استزانکه او وابستهٔ آب و گل است
من بخود افروختم نار حیاتمرده را گفتم ز اسرار حیات
از خودی طرح جهانی ریختنددلبری با قاهری آمیختند
هر کجا پیدا و نا پیدا خودیبر نمی تابد نگاه ما خودی
نار ها پوشیده اندر نور اوستجلوه های کائنات از طور اوست
هر زمان هر دل درین دیر کهناز خودی در پرده میگوید سخن
هر که از نارش نصیب خود نبرددر جهان از خویشتن بیگانه مرد
هند و هم ایران ز نورش محرم استآنکه نارش هم شناسد آن کم است
من ز نور و نار او دادم خبربندهٔ محرم گناه من نگر
آنچه من کردم تو هم کردی بترسمحشری بر مرده آوردی بترس
طاهره
از گناه بندهٔ صاحب جنونکائنات تازه ئی آید برون
شوق بیحد پرده ها را بر دردکهنگی را از تماشا می برد
آخر از دار و رسن گیرد نصیببر نگردد زنده از کوی حبیب
جلوهٔ او بنگر اندر شهر و دشتتا نپنداری که از عالم گذشت
در ضمیر عصر خود پوشیده استاندرین خلوت چسان گنجیده است
زنده رود
ای ترا دادند درد جستجویمعنی یک شعر خود با من بگوی
«قمری ، کف خاکستر و بلبل قفس رنگای ناله نشان جگر سوخته ئی چیست»
غالب
ناله ئی کو خیزد از سوز جگرهر کجا تأثیر او دیدم دگر
قمری از تأثیر او وا سوختهبلبل از وی رنگها اندوخته
اندرو مرگی به آغوش حیاتیک نفس اینجا حیات آنجا ممات
آنچنان رنگی که ارژنگی ازوستآنچنان رنگی که بیرنگی ازوست
تو ندانی این مقام رنگ و بوستقسمت هر دل بقدر های و هوست
یا به رنگ آ ، یا به بیرنگی گذرتا نشانی گیری از سوز جگر
زنده رود
صد جهان پیدا درین نیلی فضاستهر جهان را اولیا و انبیاست
غالب
نیک بنگر اندرین بود و نبودپی به پی آید جهانها در وجود
«هر کجا هنگامهٔ عالم بودرحمة’‘ للعالمینی هم بود»
زنده رود
فاش تر گو زانکه فهمم نارساست
غالب
این سخن را فاش تر گفتن خطاست
زنده رود
گفتگوی اهل دل بیحاصل است
غالب
نکته را بر لب رسیدن مشکل است
زنده رود
تو سراپا آتش از سوز طلببر سخن غالب نیائی ای عجب
غالب
خلق و تقدیر و هدایت ابتداسترحمة’‘ للعالمینی انتهاست
زنده رود
من ندیدم چهرهٔ معنی هنوزآتشی داری اگر ما را بسوز
غالب
ای چو من بینندهٔ اسرار شعراین سخن افزونتر است از تار شعر
شاعران بزم سخن آراستنداین کلیمان بی ید بیضاستند
آنچه تو از من بخواهی کافری استکافری کو ماورای شاعری است
حلاج
هر کجا بینی جهان رنگ و بوآن که از خاکش بروید آرزو
یا ز نور مصطفی او را بهاستیا هنوز اندر تلاش مصطفی است
زنده رود
از تو پرسم گرچه پرسیدن خطاستسر آن جوهر که نامش مصطفی است
آدمی یا جوهری اندر وجودآنکه آید گاهگاهی در وجود
حلاج
پیش او گیتی جبین فرسوده استخویش را خود عبده فرموده است
عبده‘ از فهم تو بالاتر استزانکه او هم آدم و هم جوهر است
جوهر او نی عرب نی اعجم استآدم است و هم ز آدم اقدم است
عبده صورتگر تقدیر هااندرو ویرانه ها تعمیر ها
عبده هم جانفزا هم جان ستانعبده هم شیشه هم سنگ گران
عبد دیگر عبده چیزی دگرما سراپا انتظار او منتظر
عبده‘ دهر است و دهر از عبده استما همه رنگیم و او بی رنگ و بوست
عبده با ابتدا بی انتها استعبده را صبح و شام ما کجاست
کس ز سر عبده آگاه نیستعبده جز سر الا الله نیست
لااله تیغ و دم او عبدهفاش تر خواهی بگو هو عبده
عبده‘ چند و چگون کائناتعبده راز درون کائنات
مدعا پیدا نگردد زین دو بیتتا نبینی از مقام «ما رمیت»
بگذر از گفت و شنود ای زنده رودغرق شو اندر وجود ای زنده رود
زنده رود
کم شناسم عشق را این کار چیستذوق دیدار است پس دیدار چیست
حلاج
معنی دیدار آن آخر زمانحکم او بر خویشتن کردن روان
در جهان زی چون رسول انس و جانتا چو او باشی قبول انس و جان
باز خود را بین همین دیدار اوستسنت او سری از اسرار اوست
زنده رود
چیست دیدار خدای نه سپهرآنکه بی حکمش نگردد ماه و مهر
حلاج
نقش حق اول بجان انداختنباز او را در جهان انداختن
جان تا در جهان گردد تماممی شود دیدار حق دیدار عام
ای خنک مردی که از یک هوی او نه فلک دارد طواف کوی او
وای درویشی که هوئی آفریدباز لب بر بست و دم در خود کشید
حکم حق را در جهان جاری نکردنانی از جو خورد و کراری نکرد
خانقاهی جست و از خیبر رمیدراهبی ورزید و سلطانی ندید
نقش حق داری جهان نخچیر تستهم عنان تقدیر با تدبیر تست
عصر حاضر با تو می جوید ستیزنقش حق بر لوح این کافر بریز
زنده رود
نقش حق را در جهان انداختندمن نمی دانم چسان انداختند
حلاج
یا بزور دلبری انداختندیا بزور قاهری انداختند
زانکه حق در دلبری پیدا تر استدلبری از قاهری اولی تر است
زنده رود
باز گو ای صاحب اسرار شرقدر میان زاهد و عاشق چه فرق
حلاج
زاهد اندر عالم دنیا غریبعاشق اندر عالم عقبی غریب
زنده رود
معرفت را انتها نابودن استزندگی اندر فنا آسودن است
حلاج
سکر یاران از تهی پیمانگی استنیستی از معرفت بیگانگی است
ای که جوئی در فنا مقصود رادر نمی یابد عدم موجود را
زنده رود
آنکه خود را بهتر از آدم شمرددر خم و جامش نه می باقی نه درد
مشت خاک ما بگردون آشناستآتش آن بی سر و سامان کجاست
حلاج
کم بگو زان خواجهٔ اهل فراقتشنه کام و از ازل خونین ایاق
ما جهول ، او عارف بود و نبودکفر او این راز را بر ما گشود
از فتادن لذت برخاستنعیش افزدون ز درد کاستن
عاشقی در نار او وا سوختنسوختن بی نار او نا سوختن
زانکه او در عشق و خدمت اقدم استآدم از اسرار او نامحرم است
چاک کن پیراهن تقلید راتا بیاموزی ازو توحید را
زنده رود
ای ترا اقلیم جان زیر نگینیک نفس با ما دگر صحبت گزین
حلاج
با مقامی در نمی سازیم و بسما سراپا ذوق پروازیم و بس
هر زمان دیدن تپیدن کار ماستبی پر و بالی پریدن کار ماست