بخش ۳۹ - نوای حلاج
ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیستتجلی دگری در خور تقاضا نیست
نظر بخویش چنان بسته ام که جلوه دوستجهان گرفت و مرا فرصت تماشا نیست
به ملک جم ندهم مصرع نظیری را«کسی که کشته نشد از قبیلهٔ ما نیست»
اگرچه عقل فسون پیشه لشکری انگیختتو دل گرفته نباشی که عشق تنها نیست
تو ره شناس نئی وز مقام بیخبریچه نغمه ایست که در بربط سلیمی نیست
ز قید و صید نهنگان حکایتی آورمگو که زورق ما روشناس دریا نیست
مرید همت آن رهروم که پا نگذاشتبه جاده ئی که در و کوه و دشت و دریا نیست
شریک حلقهٔ رندان باده پیما باشحذر ز بیعت پیری که مرد غوغا نیست