بخش ۵ - در بیان اینکه خودی از عشق و محبت استحکام می پذیرد
نقطهٔ نوری که نام او خودی استزیر خاک ما شرار زندگی است
از محبت می شود پاینده ترزنده تر سوزنده تر تابنده تر
از محبت اشتعال جوهرشارتقای ممکنات مضمرش
فطرت او آتش اندوزد ز عشقعالم افروزی بیاموزد ز عشق
عشق را از تیغ و خنجر باک نیستاصل عشق از آب و باد و خاک نیست
در جهان هم صلح و هم پیکار عشقآب حیوان تیغ جوهر دار عشق
از نگاه عشق خارا شق شودعشق حق آخر سراپا حق شود
عاشقی آموز و محبوبی طلبچشم نوحی قلب ایوبی طلب
کیمیا پیدا کن از مشت گلیبوسه زن بر آستان کاملی
شمع خود را همچو رومی بر فروزروم را در آتش تبریز سوز
هست معشوقی نهان اندر دلتچشم اگر داری بیا بنمایمت
عاشقان او ز خوبان خوب ترخوشتر و زیباتر و محبوب تر
دل ز عشق او توانا می شودخاک همدوش ثریا می شود
خاک نجد از فیض او چالاک شدآمد اندر وجد و بر افلاک شد
در دل مسلم مقام مصطفی استآبروی ما ز نام مصطفی است
طور موجی از غبار خانه اشکعبه را بیت الحرم کاشانه اش
کمتر از آنی ز اوقاتش ابدکاسب افزایش از ذاتش ابد
بوریا ممنون خواب راحتشتاج کسری زیر پای امتش
در شبستان حرا خلوت گزیدقوم و آئین و حکومت آفرید
ماند شبها چشم او محروم نومتا به تخت خسروی خوابیده قوم
وقت هیجا تیغ او آهن گدازدیده ی او اشکبار اندر نماز
در دعای نصرت آمین تیغ اوقاطع نسل سلاطین تیغ او
در جهان آئین نو آغاز کردمسند اقوام پیشین در نورد
از کلید دین در دنیا گشادهمچو او بطن ام گیتی نزاد
در نگاه او یکی بالا و پستبا غلام خویش بر یک خوان نشست
در مصافی پیش آن گردون سریردختر سردار طی آمد اسیر
پای در زنجیر و هم بی پرده بودگردن از شرم و حیا خم کرده بود
دخترک را چون نبی بی پرده دیدچادر خود پیش روی او کشید
ما از آن خاتون طی عریان تریمپیش اقوام جهان بی چادریم
روز محشر اعتبار ماست اودر جهان هم پرده دار ماست او
لطف و قهر او سراپا رحمتیآن بیاران این باعدا رحمتی
آن که بر اعدا در رحمت گشادمکه را پیغام «لاتثریب» داد
ما که از قید وطن بیگانه ایمچون نگه نور دو چشمیم و یکیم
از حجاز و چین و ایرانیم ماشبنم یک صبح خندانیم ما
مست چشم ساقی بطحاستیمدر جهان مثل می و میناستیم
امتیازات نسب را پاک سوختآتش او این خس و خاشاک سوخت
چون گل صد برگ ما را بو یکیستاوست جان این نظام و او یکیست
سر مکنون دل او ما بدیمنعرهٔ بی باکانه زد افشا شدیم
شور عشقش در نی خاموش منمی تپد صد نغمه در آغوش من
من چه گویم از تولایش که چیستخشک چوبی در فراق او گریست
هستی مسلم تجلی گاه اوطور ها بالد ز گرد راه او
پیکرم را آفرید آئینه اشصبح من از آفتاب سینه اش
در تپید دمبدم آرام منگرم تر از صبح محشر شام من
ابر آذار است و من بستان اوتاک من نمناک از باران او
چشم در کشت محبت کاشتماز تماشا حاصلی برداشتم
خاک یثرب از دو عالم خوشتر استای خنک شهری که آنجا دلبر است
کشته ی انداز ملا جامیمنظم و نثر او علاج خامیم
شعر لبریز معانی گفته استدر ثنای خواجه گوهر سفته است
«نسخهٔ کونین را دیباچه اوستجمله عالم بندگان و خواجه اوست»
کیفیت ها خیزد از صبهای عشقهست هم تقلید از اسمای عشق
کامل بسطام در تقلید فرداجتناب از خوردن خربوزه کرد
عاشقی؟ محکم شو از تقلید یارتا کمند تو شود یزدان شکار
اندکی اندر حرای دل نشینترک خود کن سوی حق هجرت گزین
محکم از حق شو سوی خود گام زنلات و عزای هوس را سر شکن
لشکری پیدا کن از سلطان عشقجلوه گر شو بر سر فاران عشق
تا خدای کعبه بنوازد تراشرح «انی جاعل» سازد ترا