گنج

بخش ۱۵ - حکایت الماس و زغال

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۲۰ بیت
از حقیقت باز بگشایم دریبا تو می گویم حدیث دیگری
گفت با الماس در معدن ، زغالای امین جلوه های لازوال
همدمیم و هست و بود ما یکیستدر جهان اصل وجود ما یکیست
من بکان میرم ز درد ناکسیتو سر تاج شهنشاهان رسی
قدر من از بد گلی کمتر ز خاکاز جمال تو دل آئینه چاک
روشن از تاریکی من مجمر استپس کمال جوهرم خاکستر است
پشت پا هر کس مرا بر سر زندبر متاع هستیم اخگر زند
بر سروسامان من باید گریستبرگ و ساز هستیم دانی که چیست؟
موجه ی دودی بهم پیوسته ئیمایه دار یک شرار جسته ئی
مثل انجم روی تو هم خوی توجلوه ها خیزد ز هر پهلوی تو
گاه نور دیده ی قیصر شویگاه زیب دسته ی خنجر شوی
گفت الماس ای رفیق نکته بینتیره خاک از پختگی گردد نگین
تا به پیرامون خود در جنگ شدپخته از پیکار مثل سنگ شد
پیکرم از پختگی ذوالنور شدسینه ام از جلوه ها معمور شد
خوار گشتی از وجود خام خویشسوختی از نرمی اندام خویش
فارغ از خوف و غم و وسواس باشپخته مثل سنگ شو الماس باش
می شود از وی دو عالم مستنیرهر که باشد سخت کوش و سختگیر
مشت خاکی اصل سنگ اسود استکو سر از جیب حرم بیرون زد است
رتبه اش از طور بالا تر شد استبوسه گاه اسود و احمر شد است
در صلابت آبروی زندگی استناتوانی ، ناکسی ناپختگی است