گنج

بخش ۱۴ - حکایت طایری که از تشنگی بیتاب بود

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۲۳ بیت
طایری از تشنگی بیتاب بوددر تن او دم مثال موج دود
ریزه ی الماس در گلزار دیدتشنگی نظاره ی آب آفرید
از فریب ریزه ی خورشید تابمرغ نادان سنگ را پنداشت آب
مایه اندوز نم از گوهر نشدزد برو منقار و کامش تر نشد
گفت الماس ای گرفتار هوستیز بر من کرده منقار هوس
قطره ی آبی نیم ساقی نیممن برای دیگران باقی نیم
قصد آزارم کنی دیوانه ئیاز حیات خود نما بیگانه ئی
آب من منقار مرغان بشکندآدمی را گوهر جان بشکند
طایر از الماس کام دل نیافتروی خویش از ریزه ی تابنده تافت
حسرت اندر سینه اش آباد گشتدر گلوی او نوا فریاد گشت
قطره ی شبنم سر شاخ گلیتافت مثل اشک چشم بلبلی
تاب او محو سپاس آفتابلرزه بر تن از هراس آفتاب
کوکب رم خوی گردون زاده ئییکدم از ذوق نمود استاده ئی
صد فریب از غنچه و گل خورده ئیبهره ئی از زندگی نا برده ئی
مثل اشک عاشق دلداده ئیزیب مژگانی چکید آماده ئی
مرغ مضطر زیر شاخ گل رسیددر دهانش قطره ی شبنم چکید
ای که می خواهی ز دشمن جان بریاز تو پرسم قطره ئی یا گوهری؟
چون ز سوز تشنگی طایر گداختاز حیات دیگری سرمایه ساخت
قطره سخت اندام و گوهر خو نبودریزه ی الماس بود و او نبود
غافل از حفظ خودی یک دم مشوریزه ی الماس شو شبنم مشو
پخته فطرت صورت کهسار باشحامل صد ابر دریا بار باش
خویش را دریاب از ایجاب خویشسیم شو از بستن سیماب خویش
نغمه ئی پیدا کن از تار خودیآشکارا ساز اسرار خودی