گنج

بخش ۳۷ - در بیان سماع و کیفیت آن میفرماید

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۴۸ بیت
صبحدم بر کف نهادم جام عشقتا شدم سرمست و بی آرام عشق
دل که در دستم نیامد دامنشچون شفق در خون زدم پیراهنش
در مشام جانم آمد بوی دوستچون ملک چرخی زدم در کوی دوست
ساقی آمد جام جان‌افروز دادبلبلان را مژده نوروز داد
عندلیب باغ شوق از وصف اوستاهل مجلس را برون آرد ز پوست
هر یک از مستی نوائی ساختهغلغلی در عرش و فرش انداخته
گرد هستیها ز دامن توختهپای همت بر دو عالم کوفته
از میان برخاسته گفت و شنودرهروان غیب در عین شهود
حاضران جمع یک رنگ آمدهشیشه اغیار بر سنگ آمده
حاجیان کعبه صدق و صفابسته احرام از بیابان وفا
در حریم قدس مرغان حرمکرده هنگام نوا از سر قدم
ای ندانسته بجز نام سماعحال بیحاصلت هنگام سماع
خوب گفتند آن خداوندان حالنیست نفس زنده را این می حلال
صدهزار آشفته اینجا گمره استمبتدی را زین سخن دوری به است
نی سماع اندیشه طبع و هواستتا برون نائی از این ره کی رواست
بی تکلف چون درآید رد مکنحالت مستان بجهد خود مکن
تا برعنائی نکوبی دست و پازانکه این فسق است در راه خدا
در سماعت مژده جانان رسدبوی پیراهن سوی کنعان رسد
این مفرح بهر هر مخمور نیستلایق آن جز دل پرنور نیست
این طریق پاکبازان خداستنی محل مشت زرق بیحیاست
عالمی آشفته سودای اوستپاک از این بد گوهران دریای اوست
این گدایان را که بینی بی خبرخود پرستانند از اینها درگذر
مرد معنی را طلب کن زینهاراهل صورت را نباشد اختیار
این همه جغدان این ویرانه انداز نوای بلبلان بیگانه اند
از تکلف خویشتن بر تافتهحاش لله گر نشانی یافته
رسم و عادت را روش پنداشتهمذهب مردان دین بگذاشته
خرقۀ را دام لقمه ساختهبهرنانی دین و دنیا باخته
ای برای نام رفته جنگشانخصمشان روز قیامت ننگشان
دور از این صورت نمایان گداگر بمعنی یابدار راه خدا
دامن یک بنده آزاد گیراز حسینی این نصیحت یاد گیر
جهد میکن تا بگوش معنویهرچه من گفتم هم از خودبشنوی
بر در دل معتکف باش ای پسریاد میدارم من این پند از پدر
علت بس مشکل آمد بود توورنه سهلست از تو تا مقصود تو
ساقیا جام صبوحی در خوراستکز می دوشین خمارم در سراست
وقت آن آمد که از آب و گلیدر هوای صبحدم سازی تلی
خیز تا یک دم دو جیحون در کشیمخط می در ربع مسکون در کشیم
قیل و قال ما ندارد رونقیبحر می بینی برافکن زورقی
گر همه دریا در این زورق خوریباشد این کشتی به پایانی بری
چونکه نه دریا ماند و نه زورقتگوهری بخشد محیط مطلقت
عالمی بینی ز دل بیدل همهطالب دریا و بر ساحل همه
ساقیا می ده که این افسانه بودهرچه گفتم وصف این خمخانه بود
رطل ما بستان لبالب بازدهپس سقیهم ربهم آواز ده
گر فتوحی بی تکلف میرسدمدعی را کی تصرف میرسد
در خراباتی که این می میدهندقیمت صد جان بیک جو میدهند
شبروی کردم در این راه مخوفتا مگر یابم بسرحد وقوف
مرکب از توفیق حق میتاختمجز تحیر منزلی نشناختم
چون بدانستم که حیرت در ره استپس یقینم شد که خاموشی به است
طول و عرضی خواستم این نامه رامصلحت نامد شکسته خامه را