بخش ۳۶ - حکایت بایزید علیه الرحمة
رهروی ناگه به نزد بایزیدچون بر آمد خانه را دربسته دید
حلقه بر در زد که مرغ دام کو؟رهبر عالم شه بسطام کو؟
بایزیدش گفت کای روشنروانسالها شد تا ازو جویم نشان
در همه عمر آرزوی او مراستبایزید اندر همه عالم کجاست
من بسی جستم ز پیدا و نهفتکس نشان بایزیدم را نگفت
پاکبازان ره چنین پیمودهاندتا دمی بیخود ز خود آسودهاند
گر بدو پیوندی از خود درگذربینشان شو تا نشان یابی مگر
با تو گویم در رهش چون آمدیهمچو مار از پوست بیرون آمدی