گنج

بخش ۱۷ - در بیان معرفت روح میفرماید

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۲۷ بیت
شمع جان را در لگن پنهان نهادقفل این گنجینه را نتوان گشاد
جان به امر ایزد آمد در وجوددر عبارت بیش از این فرمان نبود
جان ندارد زندگی آب و گلعقل ز این معنی فرو ماند خجل
نور و عزت هر دو جان آدمستزان عزیز بارگاه و محرمست
چون نقاب کُنت کنزاً برفکندشور و غوغا در همه کشور فکند
نامه جان را به مهر خود نوشتخاک آدم را بدست خود سرشت
چون بسر شد روزگار چل صبوحبر سریر قالب آمد شاه روح
از جهان بی نشان اورانشاندر حریم خاص شد دامن کشان
چون کس از گنج نگه آگه نبودهم بخود از خود نشانی وا نمود
گرنه این گوهر در این دریا بدیساحل این بحر ناپیدا بدی
گر نبودی پرتو حق در وجودآب و گل را کی ملک کردی سجود
آفرینش را حیات از جام اوآدم معنی از آن شد نام او
عارفان را حیرتست از وی بسیزانکه نشناسد بتحقیقش کسی
علم و قدرت دارد و سمع و بصرجز بچشم دل نیاید در نظر
در شبستان محبت بار اودر هوای دل پریدن کاراو
چشم او را سرمه حق الیقیندست او نقد امانت را مبین
رهروان را برتر از وی راه نیستکانچه او داند کسی آگاه نیست
او بهر صورت براندازد نقابنایدم اظهار این معنی صواب
شهسواری کاندرین معنی رسددرد او را دارو از موئی رسد
خاص خاص است این چنین فرزانه‌ایگر تواند برد از اینجا دانه‌ای
نفس او رسته ز بند آب و گلاز صفای خود گرفته جا بدل
دل بدار الملک جان سلطان شدهجان ندیم حضرت جانان شده
رهرو اینجا وارهد از ما و منبیش از این محرم نمیباشد سخن
آنچه مقصود است از او یابی خبرقطب عالم را شد آن صاحب نظر
مرد کامل جهل را در هر قدمزنده گرداند چو روح الله بدم
وصف او از هرچه گویم برتر استامتان را مصطفی دیگراست
نه به غفلت زین حکایت برخوریباز کن چشم خرد تا بنگری