گنج

بخش ۱ - بسم اللّه الرحمن الرحیم

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۶۶ بیت
باز طبعم را هوای دیگر استبلبل جان را نوای دیگر است
باز شهباز دلم پرواز کردتا چه رسم است اینکه یار آغاز کرد
این چه شور است آخر اندر خاطرممایه سودا بود اندر سرم
در مشام من چه گل دارد خبراین نسیم از باغ خلد آمد مگر
موج دریای معانی میرسدیا نشان از بی نشانی میرسد
طبع را الهام ربانیست اینیا مگر تلقین روحانیست این
از جهان جان فتوحست این سخنماورای عقل و روحست این سخن
برتر است از عرش اعلی منزلشزانکه توحید خدایست اولش
گرچه گفتم آنچه از تقلید ماستوحدتست او برتر از توحید ماست
بر زبان حرف آید و در دل خیالبرتر است از هر دو ملک لایزال
هیبتش مرغ خرد را پر بسوختطوطی اندیشه ها را لب بسوخت
دور از این اندیشه تأویل همهبرتر از تشبیه و تمثیل همه
سر توحیدش نیابد فهم کسحیرت آمد حاصل دانا و بس
عزتش اندیشه را مسمار زدتا یقین اینجا در انکار زد
کفر و ایمان گفته در حیرت وراجل و عز تشبیه یا رب الوری
هرچه هستش آشنائی میدهدجمله بر وحدت گواهی میدهد
تا نپنداری که او بیش و کم استکاین همه از نوع و جنس عالمست
پنج و چار و شش نباشد ذات اونفی هستیها بود اثبات او
چون نگشت آگه کس از سر قدمعلت معلول را درکش قلم
مبدع بیچون و بی آلت خداستهرچه عقلت پی برد اینجا خطاست
کفر و ایمان عرصه میدان اوگوی دلها درخم چوگان او
آنچه دریابد همه زیبا نهادالذی هو قاهر فوق العباد
فعل او با فعل کس مانند نیجز خموشی رهبری مانند هی
پرتو او داده مارا خرمیورنه چند و چیست اصل آدمی
صنع او چون لطف خود اظهار کردآب و گل را قابل دیدار کرد
کنت کنزاً تا چه حکمتهاست اینفیه من روحی چه نسبتهاست این
این همه آب حیات از جوی توعقل را سرگشته گم در کوی تو
آتش شوقت جهانی سوختهبی تو شمع هیچکس نفروخته
از صفات ذات پاکت نیک بدمعترف گشته بنادانی خود
خطبه بر نام تو خوانند این همهاز تو جز نامی ندانند این همه
گرچه توحید تو می خوانیم ماهم تو دانائی و نادانیم ما
ای پر از غوغای تو بازار دلحیرت و سوداست با تو کاردل
عقل چون زائل شود خود غافل استکی شناسد مر تو را این مشکل است
تا قبول فیض تو همره نشدجان زجان و دل ز دل آگه نشد
قدرتت یک نفخه در حکمت دمیدجوهر و جسم و طبایع شد پدید
قسمت از امر تو آمد بیش و کمگردش افلاک باشد متهم
زیر و بالا و نهان و آشکارنیست جز آثار صنع کردگار
حضرت او برتر از الا و لاستاین مگس دان از پی غوغای ماست
ای مبرا از خیالات و گمانای منزه از اشارات و بیان
آدمی را کی رسد اثبات توای بخود معروف و عارف ذات تو
گر دمی لطف توام تلقین کندجبرئیلم از فلک تحسین کند
چون کمال دانشم نادانیستچاره کارم همه حیرانیست
باریم توفیق ده تا یک نفسبر زبان رانم همی حمد تو بس
این عروسی را که گشتم جلوه گرتازه دارش پیش هر صاحبنظر
پرده بر رویش فروهشتم بسیتا نبیند خویشتن را هر کسی
مریم بکر آمد این پوشیده روهمچو مریم بی گناه از گفتگو
یا رب از چشم بدانش دور داراهل دل را چشم از او پرنور دار
من که حلقه بر در جان میزنمرب هب لی چون سلیمان میزنم
بخششی کن تا بدار الملک دینملک معنی را کنم زیر نگین
مهر خود کن تا بخوانندش همهداغ خود کن تا بدانندش همه
وارهان از محنت آب و گلمتا شود هستی تو جان و دلم
کاشف اسرار و دانای ضمیرچون تو را دانم خدایا دستگیر
بر سر کوی خودم خورسندکنهرچه من بگسسته ام پیوند کن
گر بگردد قبله معبودم توئیو ر بپاید قصه مقصودم توئی
ای ورای هرچه میگیرم قیاسنعمتم دادی و کردی حق شناس
گر زیان کردم تو دیدی از نهفتصد یکی نتوانم از شکر تو گفت
گر بهر موئی دو صد سجده برمشکر موئی ناورم چون بنگرم
بد بسی کردم نکو پنداشتمهیچ جای آشتی نگذاشتم
ای شب افروز سحرخیزان راههمچو شب دارم دل و نامه سیاه
حالت من گشته چون صبح نخستبی ثبات و خود نما ونادرست
غافلم از کار و عقلم داده ایمن گریزانم تو در بگشاده ای
رحم کن بر غفلت و نادانیمکی بخواند گر تو بیرون رانیم
ای امید ناامیدان کوی توهر دو عالم را اشارت سوی تو
زان عنایتهای بی علت که هستاین ز پا افتاده را مفکن ز دست
پیش از آن کز من توانائی رسدرحمتی کن گرچه رسوائی رسد
دانشم از عالم تحقیق بخشبر طریق مصطفی توفیق بخش