گنج

شمارهٔ ۹۳

قافیه: ارمیگذرد۸ بیت
نظر کنید که آن شهسوار می‌گذردقرار جان من بی‌قرار می‌گذرد
اگر نه قصد هلاک منش بود در دلچنین کرشمه‌کنان بر چه کار می‌گذرد؟
دریغ صید نزارم از آن به زاری زارمرا بکشت و برای شکار می‌گذرد
کمان کشیده کمین خسته چون کند جولانخدنگ غمزه‌اش از جان زار می‌گذرد
هزار طایر قدسی کند ز سینه هدفز شوق تیر که از شست یار می‌گذرد
اگرچه گرد برانگیخت دردش از جانمهنوز بر دلش از من غبار می‌گذرد
شد آشنا و به صد عشوه‌ام به خویش کشیدکنون چه بد که چو بیگانه‌وار می‌گذرد
به جرم آنکه شبی آستان او بوسیدحسین از در او شرمسار می‌گذرد