شمارهٔ ۴۱
روئی است روی دوست که هیچش نظیر نیستزانرو بهیچ رویم از آن رو گزیر نیست
در عشق آن پری چه ملامت کنی مرادیوانه چون ز عقل نصیحت پذیر نیست
آنکس که داد دست ارادت به پیر عشقهیچش خبر ز طعنه برنا و پیر نیست
دارم نظر بعارض خورشید منظریکز ماه رو بجمله جهانش نظیر نیست
آزاد بنده که شود پای بند اوبرگشته طالعی که در این دام اسیر نیست
دارم ضمیر روشن و رای منیر از آنکجز مهر روی دوست مرا در ضمیر نیست
با تاب آفتاب رخش روز و شب مراحاجت بمهر انور و بدر منیر نیست
تا تا با دزد به طره عنبر فشان اوما را هوای نکهت مشک و عبیر نیست
ای دوست دستگیر حسین شکسته راکو را بجز تو هیچکسی دستگیر نیست