شمارهٔ ۲۷۰
ای سرو ناز رونق بستان عالمیوی نور دیده شمع شبستان عالمی
جان منی و بی تو مرا نیست زندگیتنها نه جان من که تو خود جان عالمی
با خوی خوش چو عالم دلها گرفته ایاکنون درست گشت که سلطان عالمی
بیمار خویش را ز لب روح بخش خویشدر ده شفا که عیسی دوران عالمی
گفتار تلخ از آن لب شیرین چو شکر استای جان من که خسرو خوبان عالمی
گریان چو ابر از تو و خندان چو لاله امای تازه رو که نوگل خندان عالمی
گر در نظم من شودت گوشوار جانمی زیبدت که شاه سخندان عالمی
چون عالمست مظهر حسن و جمال دوستای دل غریب نیست که حیران عالمی
مقصود وصل همنفسان است ای حسینزین عمر پنجروزه که مهمان عالمی