شمارهٔ ۲۲۹
از دست شر نفس از آن روی ایمنیکاندر سپاه سایه خیرالخلایقی
تا همچو سایه بر در او گشته ای مقیممانند آفتاب جهانتاب شارقی
از یمن رای روشن او همچو ماه و مهرنور مغاربی و فروغ مشارقی
او بوالوفا و تو ز وفای ولای اوهر دم نبیل دولت و اقبال واثقی
ای آنکه از سوابق الطاف کردگاربر فارسان حلیه تحقیق سابقی
دارند اهل فضل بذات تو افتخارکز فاضلان جمله آفاق فایقی
از روی فضل مفخر اهل مدارسیدر حسن خلق رهبر اهل خوانقی
مصباح فضل را بداریت تو موقدیاصباح شرع را بهدایت تو فایقی
در وادی مقدس قدوسیان غیبعلمت کشد بجودی و حکمت شوایقی
زان سر که در سرادق غیب است سر آنما را چو محرم حرم آن سرادقی
ره ده در آن حرم من محروم را از آنکمن بس بعید و تو بجنابش ملاصقی
ای عیسی زمانه تو دانی دوای ماکاندر علاج خسته دلان نیک حاذقی
در کام جان خسته دلان ریز جرعه ایزان خمر بی خمار که هر لحظه ذائقی
ما را خلاص ده ز بطالت بحق آنکحق را ز غیر حق چو تو فاروق فارقی
زاری کنان بقای تو خواهم بصدق از آنکبازار اهل صدق و صفا را تو نافقی