گنج

شمارهٔ ۲۲۷

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ابینی۳۸ بیت
گر تو روی دل خود آینه سیما بینیچهره دوست در آن آینه پیدا بینی
چون تو از ظلمت هستی نفسی باز رهیهمه آفاق پر از نور تجلی بینی
دل بآب مژه و آه جگر صافی کنتا چو آیینه پاکیزه مجلی بینی
از دم و نم رخ آئینه شود تیره ولیکروی آئینه دل زین دو مصفا بینی
بزم اقبال تو آراسته گردد آندمکه چراغ از تف جان و مژه شعلا بینی
چند گوئی که ندیدم اثر طلعت دوستدیده از خواب گران باز گشا تا بینی
سر موئی اگر از سر هویت دانیدوست را در همه آفاق هویدا بینی
رشته صد تو بود اندر نظر ظاهر بینچو سر رشته بیابی همه یکتا بینی
گر بباران نگری قطره فزونست از حدچون بدریا برسد خود همه دریا بینی
نور انجم چو بیامیخت نگردد ممتازگرچه بر چرخ بسی گوهر رخشا بینی
یک مسمی چو تجلی کند از بهر ظهوراختلاف صور و کثرت اسما بینی
سوی وحدت نظری کن بکمال اخلاصتا در او اسم و صفت عین مسمی بینی
واحدی در همه اعداد چنان سیاریستسریان احد اندر همه اشیا بینی
سبل هستی خود دور کن از دیده دلتا رخ دوست بدان دیده بینا بینی
اختلافت صور آمد سبب کثرت و بسچون ز تنها گذری دلبر تنها بینی
سقف دیوار چو مانع شود از پرتو شمسنور خورشید بهر خانه ز مجرا بینی
صورت جزوی هر خانه چو ویران گرددنور بی شایبه کثرت اجزا بینی
پنبه از گوش بدر کن که همی گوید یارمن چو اندر نظرم چند بهر جا بینی
قانع وعده فردا شده ای خود چه شوداگر امروز تو فردائی ما را بینی
ما چو بحریم و تو چون قطره ز ما گشته جداچون تو دریا برسی خود همه دریا بینی
تو نقاب رخ مائی چو ز خود باز رهیبی حجاب از رخ ما جای تماشا بینی
ما چو آبیم تو چون کف که بود بر سر آبچون ز کف درگذری آب همانا بینی
ما چو دریم گرانمایه و تو چون صدفیچون صدف را شکنی لؤلؤی لالا بینی
دیده از ما طلب و چهره بدان دیده ببینکی بهر دیده حسین روی دلارا بینی
بنده یار شوی شاهی عالم یابیخواری عشق کشی عزت والا بینی
رنج نابرده کجا گنج بدستت آیددرد نادیده کجا روی مداوا بینی
شوره از خاک دمد پس گل و سنبل رویدغوره از تاک رسد پس می حمرا بینی
وعده یسر پس از عسر بود در قرآنطلعت نوروز بعد از شب یلدا بینی
خطر بادیه مردانه دو سه روز بکشکآنچه دلبر کند آنرا همه زیبا بینی
در هواهای هویت به پر عشق بپرکآشیان برتر ازین عرش معلا بینی
منتهای سفر روح قدس را در سرگاه معراج دلت پایه ادنی بینی
آن محبت که ظهور همه از جوشش اوستتو مپندار که او را شنوی یا بینی
روح را در طلبش عاجز و حیران یابیعقل را در صفتش واله و شیدا بینی
آفت جان و دل گوشه نشینان عشقستکه بهر گوشه از او فتنه و غوغا بینی
آتش عشق گهی در دل یوسف یابیگاه در جان غم اندوز زلیخا بینی
نازنینی است که گه ناز کند گاه نیازتا تو در وی صفت وامق و عذرا بینی
گاه از دیده مجنون نگرد در لیلیگاه در دیدنش از دیده لیلا بینی
آنچنان گنج که در عرش نگنجید حسیندیده بگشای که در کنج سویدا بینی