شمارهٔ ۲۰۳
جان خود قربان به تیغ جانستانش میکنمتا بدین حیلت ببندم خویش بر فتراک او
هر کجا عشقش کشد حاشا که از وی سرکشمعشق او سیلی است خون آشام و من خاشاک او
خواست عقل کل که داند از کمالش نیم جزوگشت از این ادراک عاجز فکرت دراک او
گرچه کنجی نیست خالی از فروغ آفتابچشم خفاشی ندارد طاقت ادراک او
تا شوم در پیش جانان سرخ رو خواهم مدامتا بریزد خون جانم غمزه بی باک او
جامه عشقش چو گیرم جامه جان را چه قدرتا نیندیشم من آشفته دل از چاک او
باک کی دارد ز کشتن در ره عشقش حسیننیست جز مردن مراد عاشقان پاک او