گنج

شمارهٔ ۱۶۷

ما ای صنم هوای تو از سر گرفته‌ایمچون شمع ز آتش دل خود درگرفته‌ایم
دل برگرفته‌ایم ز هستی خویشتنزان پس هوای همچو تو دلبر گرفته‌ایم
بهر غذای طوطی طبع سخن گذاراز پسته تو طعمه شکر گرفته‌ایم
تا گوشوار گوش دل و جان خود کنیماز لعل دلپذیر تو گوهر گرفته‌ایم
با عاقلان گذاشته آیین عقل رابا عاشقان طریقه دیگر گرفته‌ایم
درس جنون به مدرسهٔ عشق کرده گوشزنجیر آن دو زلف معنبر گرفته‌ایم
تا چشم نیم مست تو خمار عشق شدما دم به دم صراحی و ساغر گرفته‌ایم
هردم به بوی آن لب میگون به مصطبهجام لبالب از می احمر گرفته‌ایم
دانسته‌ایم ما که سهی سرو را برستچون قد دل‌فریب تو در بر گرفته‌ایم
منصوروار دل ز بر خود بریده‌ایمتا چون حسین عشق تو از سر گرفته‌ایم