شمارهٔ ۱۵۵
تو پادشاه و من از بندگان درگاهمبغیر تو ز تو چیز دگر نمی خواهم
سزد که بر سر عالم علم برافرازمکز آن زمان که غلام توام شهنشاهم
بسوز آتش سودای تو همی سازمسمندرم من و این آتش است دلخواهم
اگر چه بیخود و مجنون شدم هزاران شکرکه از لطافت لیلی خویش آگاهم
بر آستان تو چون راستان مقیم شوماگر بصدر جلالت نمیدهی راهم
ز خدمتت نروم زانکه از غلامی تستهمه سعادت و اقبال و منصب و جاهم
به پیش خویش بخوانی شبی حسینی رابه گوش تو چو رسد ناله سحرگاهم