گنج

شمارهٔ ۱۳۶

قافیه: ددل۹ بیت
ای که با سوز غم عشق تو می سازد دلتا بکی ز آتش سردای تو بگذارد دل
گرچه عار آیدم از شاهی ملک در جهانبغلامی تو امروز همی نازد دل
روح قدسی بجنیبت کشی من آیدعلم عشق تو روزیکه برافرازد دل
شهسوارا پی درمان دلم رنجه مشوکه دو اسبه ز پی درد تو می تازد دل
آنچنان در غم عشق تو شدم مستغرقکه بشادی نتواند که بپردازد دل
گرچه در چنگ غمت عود صفت میسوزمهیچ نقشی بجز از درد تو ننوازد دل
زان سبب نام دل خود بزبان میآرمکه تو میسوزی و با سوز تو میسازد دل
گر نه امید لقای تو بود روز جزاحاشا لله که بجنت نظر اندازد دل
آشکارا نظر از خلق جهان دوخت حسینکه نهانی نظری با تو همی بازد دل