شمارهٔ ۱۲
دلا اگر نفسی میزنی به صدق و صفابه جان بکوش که باشی غلام اهل وفا
بهر قبیله چه گردی اگر تو مجنونیبیا و قبله گزین از قبیله لیلا
چو تشنه لب به بیابان هلاک خواهی شدغنیمتی شمر ای دوست صحبت دریا
اگر تو لذت ناز حبیب میدانیشفا ز رنج بجوی و ز درد خواه دوا
اگر ستم رسد از دوست هم بدوست گریزکجا رود بجهان وامق از در عذرا
مجوی جانب جانان ز عقل راهبریکه عشق دوست بود سوی دوست راهنما
میان شب بچراغ آفتاب نتوان جستکه آفتاب هم از نور خود شود پیدا
بپای مورچه نتوان بکوه قاف رسیدبرو تو تعبیه کن خویش در پر عنقا
طریق عقل رها کن بعشق ساز حسیناگر تو عاشق عشقی و عشق را جویا