گنج

شمارهٔ ۱ - در ستایش رب العالمین

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۱۰۹ بیت
ای وجودت به ذات خود قایمذات پاک تو قایم و دایم
اول و آخر و قدیم و عظیمخالق و رازق و کریم و رحیم
ظاهر و باطن و غفور و ودودقادر و کاینات را معبود
حی و قیوم و مبدع اشیاای ز فیض تو شبنمی دریا
واحد بی شریک و همتاییعقل بخشی و دین و دانایی
می نماید به بندگان سعیدفضل و تأیید تو ره توحید
یافت از لا اله الا الله جان ز ظلمت به نور وحدت راه
بتی بر ره نظر نگذاشتنقشهای خیال را برداشت
چون ز بت پاک کرد ره را لاشد به الله رهنمون الا
لا والا به رهبری یارندگرچه با هم مخالفت دارند
کرم حق چو می کند احسانمیشود حرفه رهبر انسان
گرچه احسان حق فراوان استبهترین نور عقل و ایمان است
ای دل از نور حکمتت بیناآگه از سر جاهدوا فینا
جسم را قدرت تو جان دادهعقل ره بین کاردان داده
تن توانا ز جان و جان از عقلعقل از ایمان ز توست این همه فضل
نور ایمان چو شمع جان آمدلفظ توحید بر زبان آمد
ای به حکمت زمدرکات حواسعلم معقول را نهاده اساس
حس رساند به عقل و ماند بازنیست از صورتش مجال جواز
داده ای عقل را تو دانایینفسها را از و توانایی
می نماید به نوع انسان راهوز فنون حکم کند آگاه
مرشد عالم معانی اوستمخبر از آب زندگانی اوست
می رود پیش و ره روان با اوذکرشان لا اله الا هو
تا به جایی رسند کز انوارخیره گردد عقول را ابصار
انبیایی که ره نمایانندبا صفات تو آشنایانند
بندگی را همه کمر بستهدیده از ما سیواک بر بسته
می کنی ره نمای راه روانچون خرد باز ماند از طیران
عقل مرغی ست فکر بال و پرشهست از آن سوی آسمان گذرش
الیک اصحاب وحی خود دگرندکز مقامات عقل می گذرند
انبیا از تو یافتند این سیربه عزازیل کی رسد آنا خیر
خاکیان را شرف تو بخشیدیاین طرف و آن طرف تو بخشیدی
چون زنورت منور آمد خاکشد کثیفی لطیفتر ز افلاک
به گروهی ز خاکیان شریفدادی از علم و معرفت تشریف
قربتی یافتند از حضرتکه باران می برد ملک غیرت
چون که ای قریب بشنیدندخویش را از مقربان دیدند
با تو لفظ خطاب میگویندو آنچه می باید از تو می جویند
باز در عزتت چو می نگرندخویش را نیک دور می شمرند
او و هوا بر زبان همی رانندادب خود درین همی دانند
گاه او گه تو گوی ای ذاکرزان که هم باطن است و هم ظاهر
اوست موجود جاودان باقیوز وجودش جهان جان باقی
هستی ممکنات ازو پیداگشت چون نقش موج بر دریا
نقش این موجهای هست نمایقایم آمد به بحر موج افزای
او تواند به خاک جان دادندانش و لهجه و بیان دادن
صورت جان نماید از بدنیآب حیوان گشاید از دهنی
قطره آب کاصل انسان استمظهر لطف صنع یزدان است
مبدعی عالمی تواناییکه ز یک قطره ساخت دریایی
مبدع الروح منشیء الانسانمظهر العلم فیه والعرفان
پرورش داده حکمتش جان رانعمتش نوعهای حیوان را
نعمت آرزو چو داد به ماگشت از ان قدر نعمتش پیدا
آرزو شد خلاصه نعمشداد بی آرزو به ما گرمش
چون توان کرد شکر این نعمتگشته پیدا ز قدرت و حکمت
عاجز آمد روان بینندهاز آفرینها بر آفریننده
غایت ذکر ره روان یاهوستصوت و حرف بشرنه لایق اوست
زین نمط نیک کرده است بیانبه یکی بیت بی نظیر جهان
الا وهو زان سرای روزبهیباز گشتند جیب و کیسه تهی
که شناسد خدای را جز اووجهه ما رآه الا هو
عقل نورش چو بر نمی تابدحس جمالش چگونه در یابد
از جلالش نشان نداد کسیپرتوی از جمال اوست بسی
ای خردمند کردگار پرستبه خردچون رسید و چون هست
عقل کل شبنمی ز بحر قدمزنده جانها به فیض آن شبنم
کاینات از صفات او خبری ستصبحدم ز آفتاب او اثری ست
عقل کل نکته یی ست از سخنشنفس گل میوهبی ست از چمنش
نه دل از ذات او نشان داردنه به خود هرگز این گمان دارد
آفرید آفریدگار حکیمهشت گردون میان عرش عظیم
و آفریده ست کل ما فیهاحیر العقل صنع بانیها
هست ممکن که صدهزار جهانباشد او را ز عقل و دیده نهان
کی بدان عقل کس بیابد راهعلم او ره برد تعالی الله
هست آثار قدرتش زان بیشکه کند فهم عقل دور اندیش
کشتی فکر مردم داناکی رسد با کنار ازین دریا
پیش دریای حکمت یزدانقطره یی نیست دانش انسان
وین قدر نیز هم فراوان استشکر فضلش نه حد انسان است
عجز از شکر نعمتش شکر استعاجز ان را ز شکر این عذر است
شکر او هست نعمت وافرشکر آن واجب است بر شاکر
پس نباید نهایتی پیداشکر انعامهای منعیم را
جان ما را ز عشق جانی هستنه زبان نیز هم بیانی هست
سخنی بی حروف و بی آوازواصف بی نیاز بنده نواز
گر معین است از کلام تمامقاصر آمد ز وصف نوالا نعام
محسن محسن آفرین است اوبرتر از وصف آفرین است او
ره به علمش نیافته ست کسیگرچه تقریر می کنند بسی
وصف ادراک خویش می گویندهمه دورند از آنچه می جویند
لیس شیی کمثله میخوانجان به توحید زنده می گردان
اهل توحید جمله میدانندکه خداوند هست بی مانند
در مثالی اگر خردمندیره نمایی کند به فرزندی
یا به شخصی که از جهان صورنکند عقل او ز ضعف گذر
تا ز صورت برد به معنی راهشود از سر این سخن آگاه
کی بود زان سخن غرض تشبیهمذهب عقل نیست جز تنزیه
آدمی ز آفتاب و از دریاعظمت دید و فیض و نور وعطا
ننگ چشم ضعیف کاین همه دیدحیرت آمد درو ز ضعف پدید
گفت بهر خدای عز و جلدرصور مثل این دو نیست مثل
هست این عذر اهل همت پستخنک آن جان که زین خیال بجست
به که نام مثال خود نبریموز خیال و مثال درگذریم
ره به او چون نیافته ست خیالمی کند بت پرستیی به مثال
عزتش خود مجال آن ندهدوهم ما را که گام پیش نهد
باز جان در هوای او پروازکرد و از عجز سرنگون شد باز
عقل در راه او رسیده به جاننام دانسته و ندیده نشان
گر شود کاینات جمله زبانمی کند تا ابد همیشه بیان
وصف ذاتت که هست نامحصورعاقبت معترف شود به قصور
چون سخن را به بن رسانیدمنطق را عاجز از بیان دیدم
غایتم حیرت است و خاموشیشستن تخته و فراموشی
ای منزه ز هرچه ما دانیموی مقدس زهرچه ما خوانیم
ای تن مازخاک بخشیدهخاک را جان پاک بخشیده
خاکیان را زبان تو بخشیدیعقل و فهم و بیان تو بخشیدی
تا به ذکرت گشاده اند زبانذکرشان پر ز عطر کرده دهان
هریکی را به حد خودذکریستلایق فهم خویشتن فکری ست
هر یک از عجز می زند نفسیکی بود لایق تو وصف کسی
کوزه یی چون زنند در دریاقلقلی زان می شود پیدا
قلقلش وصف سینه خویش استشرح بحر محیط از ان بیش است
وای بر واصفان ز گویاییگر تو بر ناطقان نبخشایی
بخش یا ذا الجلال والاکرامگنه بنده ضعیف همام
رحمتی کن برو و یارانشعفو کن با گناه کارانش