شمارهٔ ۸۴
آن را که حسن و شکل و شمایل چنین بودچندان که ناز بیش کند نازنین بود
وقتی در آب و آینه میبین جمال خویشکز روزگار حاصل عمرت همین بود
با خود نشین و همدم و همراز خویش باشحیف آیدم که با تو کسی همنشین بود
ای دوست آن خیال جوانی بود نه عشقهر دوستی که تا نفس واپسین بود
روزی که زین جهان به جهان دگر شومدر جان من خیال تو نقش نگین بود
هر جا که میروی قدمی باز پس نگرسرها ببین که بر سر روی زمین بود
بر آدمی ملایکه انکار کردهاندمعلومشان نبود که انسان چنین بود
کاغذ ز شرم پاره شود بشکند قلمگر صورتت برابر نقاش چین بود
چون از لبت همام حدیثی کند تمامز آب حیات بر سخنش آفرین بود