گنج

شمارهٔ ۸۲

هر که او عاشق جمال بودشاهدش خود گواه حال بود
گر بود پاکباز شاهد نیزپاک و روشن‌تر از زلال بود
حال اگر برخلاف این باشددوستی هر دو را وبال بود
چشم خود را به آب شرم بشویتا که شایسته جمال بود
حیف باشد که دیده بی‌آبتشنه مشرب وصال بود
هیمه ز آتش چو سرخ شد آخرهمه خاکستر و زگال بود
زر صافی نهاد را ز آتشسرخ‌رویی با کمال بود
وان که او مرد حال شد چو همامفارغ از بند قیل و قال بود
هست امیدم که بهره‌ای ز وصالیابد و فارغ از خیال بود