شمارهٔ ۸۰
اهل دل در هوس عشق تو سرگردانندزاهدان شیوۀ این طایفه کمتر دانند
ذوق آموختنی نیست که آن وجدانیستعقلا جمله در این کار فرو میمانند
این چنین مست که ماییم ز خمخانه دوستهمه خواهند که باشند ولی نتوانند
بتپرستان رخت طایفه توحیدندمست و دیوانه عشق تو خردمندانند
آفتابی تو و اصحاب ملاحت انجمدر حضورت همه از دیده ما پنهانند
هر یکی را سخنی در صفت منظوریستوصف روی تو که داند که همه حیرانند
مجلس افروز بهشت است جمال خوباننی چنان دان به حقیقت که بهشت ایشانند
هست صاحبنظران را هوسی با گل و سروکاندکی هردو به رخسار و قدت میمانند
گرمی از ذکر تو یابند نه از شعر همامدر سماعی که غزلهای ورا میخوانند