گنج

شمارهٔ ۷۳

بنامیزد چنانت آفریدندکه پنداری ز جانت آفریدند
نمی‌دانم ز جان خوشتر چه باشدکه تا گویم که زانت آفریدند
لبت کاب حیات از وی چکان استمگر زاب دهانت آفریدند
تماشاگاه جانم را بهشتیبدان سرو روانت آفریدند
دهانت با میان هر لحظه گویدکه چون من بی‌نشانت آفریدند
به رویت کی رسد رویم که او رابرای آستانت آفریدند
قرار عاشقانت برد سحریکه در چشم و زبانت آفریدند
ز زخمت صید دل‌ها چون برد جانکه با تیر و کمانت آفریدند
همام آن روز می‌ورزید عشقتکه جان عاشقانت آفریدند