گنج

شمارهٔ ۶۵

برو ای زاهد مغرور و مده ما را پندعاشقان را به خدا بخش ملامت تا چند
من دیوانه ز زنجیر نمی‌اندیشمکه کشیده‌ست مرا زلف مسلسل در بند
خسروان از پی نخجیر دوانند ولیصید خوبان به دل خویش درآید به کمند
نه چنان واله آن صورت و بالا شده‌امکه مرا با دگری مهر بود یا پیوند
گل رویت مگر از باغ بهشت آوردندکه به گلزار گلی نیست به رویت مانند
گر بود پرورش نیشکر از آب حیاتهم نسازند از آن چون لب شیرین تو قند
کردم اندیشه بدین حسن و لطافت که توییدگر از مادر ایتام نزاید فرزند
از تو نشکیبم و آرام نگیرم نفسیعاشق آن است که از دوست نباشد خرسند
می‌دمد بوی خوشت هر نفس از شعر هماملاجرم ولوله‌ای در همه آفاق افکند