گنج

شمارهٔ ۵۳

مگر سنگین دل است و جان نداردهر آن کس کاو چو تو جانان ندارد
مبادا زنده در عالم دلی کاوبه زلف کافرت ایمان ندارد
مسلمانان مرا دردی‌ست در دلکه جز دیدار او درمان ندارد
گل ارچه شاهد و رعناست لیکنبه پیش روی خوبت آن ندارد
چه نسبت می‌کنم گل را به رویتکه گل جز هفته‌ای دوران ندارد
گلستان و گلت در پای میرادکه تو جان داری و گل جان ندارد
برو ای باد و با زلفش بگو تامرا زین بیش سرگردان ندارد
همام خسته را چندین مرنجانگنه دل کرد وی تاوان ندارد