شمارهٔ ۵۲
هر کاو سر تو دارد پروای سر نداردمست تو تا قیامت از خود خبر ندارد
هر عاشقی که جانش بویت شنیده باشدسر بی نسیم زلفت از خاک برندارد
تر دامن است هر کاو لافی زند ز عشقتوان گه دو چشم خود را پیوسته تر ندارد
آنجا که حاضر آید آن شکل و آن شمایلگر بنگرد به غیری چشمم نظر ندارد
سر تا قدم چو جانی ای آب زندگانیکاین حسن و این لطافت هرگز بشر ندارد
سرهای عاشقانت بر خاک آستانتچندان بود که آنجا کس رهگذر ندارد
هر یک به جست و جویی میلی کند به سوییجانم ز منزل تو عزم سفر ندارد
وصفت چنان که باید دایم همام گویدهر کان گهر نبخشد هر نی شکر ندارد