گنج

شمارهٔ ۴۸

چون کرد دیگر آن بت چابک سوار کوچآرام کرد از دل و صبر و قرار کوچ
پیوسته بیم هجر همی‌داشت این دلمزین سان نبود ناگهش اندر شمار کوچ
از آب دیده سیل برانم به روز و شبباشد که بعد از این نکند آن نگار کوچ
در آب دیده غرقه کنم کوه و دشت راتا بر جمال او ننشاند غبار کوچ
پاینده باد قد تو ای سرو نوبهارسرو روان اگر کند از جویبار کوچ
امسال بوی جان به مشامم همی‌رسداز منزلی که کرده‌ای از وی تو پار کوچ
جایی رسید حسن تو کانجا نمی‌رسدخورشید اگر کند به مثل صدهزار کوچ
شاید که گر کنار پر از خون کند همیآن کس که چون تویی کندش از کنار کوچ
کاری‌ست سخت مشکل وفنی‌ست بس عجبرسمی‌ست این که گل کند از نزد خار کوچ
چشمش به صد کرشمه نگه کرد سوی منیعنی روا بود که کنم در خمار کوچ
شیرین لبش به لطف همی‌گفت ای هماممعذور دار نیست مرا اختیار کوچ