شمارهٔ ۴۷
بی آفتاب رویت روزم بود چو مویتبا زلف مشک بویت باشد شبم چو رویت
حسن هزار لیلی عشق هزار مجنونداری وزان زیادت دارم به خاک کویت
یک سلسله ز مویت دیوانه را تمام استبهر چه تاب دادی زنجیرهای مویت
با لب بگو که ما را تا چند تشنه داریای آب زندگانی دایم روان به جویت
عمر دراز دانی بهر چه دوست دارمتا بیشتر نمایم کوشش به جست و جویت
محروم گشت چشمم از دیدنت و لیکندارد زبان نصیبی ما را به گفت و گویت
جان در فراق رویت کی بار تن کشیدیاو را اگر نبودی دایم مدد ز بویت
هر موی بر تن من گر خود شود زبانیهم در بیان نیاید بعضی ز آرزویت