شمارهٔ ۴
ساقی همان به کامشبی در گردش آری جام راوز عکس می روشن کنی چون صبح صادق شام را
می ده پیاپی تا شوم ز احوال عالم بیخبرچون نیست پیدا حاصلی این گردش ایام را
کار طرب را ساز ده و اصحاب را آواز دهدر حلقه خاصان مکش این عام کالانعام را
زان حلقههای عنبرین آرام دلها میبریآشوب جانها کردهای آن زلف بیآرام را
ای آفتاب انجمن از عکس روی و جام میدر جان ما زن آتشی تا پخته یابی خام را
ای عاشقت هر شاهدی رند تو هر جا زاهدیدر کار عشقت کرده دل یک باره ننگ و نام را
هر دل که هست اندر جهان رغبت به زلفت میکندنخجیر دیدی کاو به جان جوینده باشد دام را
صوفی چو لفظت بشنود دیگر نگوید ماجراحاجی چو بیند روی تو باطل کند احرام را
هر گه که دشنامم دهی آسوده گردد جان منکز لهجه شیرین تو ذوقی بود دشنام را
من دست بوسی میکنم مرد لب و چشمت نیمنقل لب مستان مکن آن شکر و بادام را
دارد همام از روی تو خورشید در کاشانه شببر راه صبح از زلف خود امشب بگستر دام را